شماره 24 ـ اسفند 83 و فروردين 84
بر كرانه‏هاي نهج‏البلاغه
گفتگو با دكتر مصطفي دلشاد(قسمت نخست)

«درس تفسير موضوعي نهج‌البلاغه» از جمله دروس معارف اسلامي در برنامه‌ريزي جديد است. براساس سرفصل اين درس، اخيراً كتاب «تفسير موضوعي نهج‌البلاغه» به قلم استاد ارجمند جناب آقاي مصطفي دلشادتهراني، از سوي «دفتر نشر معارف» به زيور طبع آراسته شده است.
به اين بهانه در اين شماره خدمت استاد رسيديم و پيرامون نهج‌البلاغه، برخي شبهات مطرح پيرامون آن و همچنين اثر جديد ايشان به گفتگو نشستيم كه طي دو شماره تقديم استادان گرامي به ويژه اساتيد درس متون اسلامي مي‌شود.
با تقدير و تشكر از جنابعالي كه در اين گفتگو شركت كرديد، در طليعه بحث از جنابعالي به عنوان نهج البلاغه‌پژوه معاصر مي‌خواهيم گوشه‌هايي از ناگفتني‌هاي نهج البلاغه را مطرح كنيد و افق تازه‌اي را از درياي نهج‌البلاغه براي استادان و دانشجويان باز نماييد.
بسم الله الرحمن الرحيم من هم از شما تشكر مي‌كنم كه از راه دور تشريف آورديد؛ اما درباره اين سؤال، به نظر من، ما مي‌توانيم دو رويكرد به نهج‌البلاغه داشته باشيم؛ و در هر كدام از اين رويكردها، شگفتي‌ها، زيبايي‌ها و بدايع نهج‌البلاغه را ببينيم، استخراج كنيم و استفاده نماييم.
يك رويكرد، مبتني بر «صورت‌شناسي» است. يعني، همان چيزي را كه انگيزه اصلي شريف رضي براي تدوين، تنظيم و تأليف بوده است - يعني بلاغت و شگفتي‌هاي بلاغي نهج‌البلاغه - را، مد نظر قرار بدهيم؛ كه نكات ناگفته هنوز در اين زمينه بسيار است. در واقع دريايي ناگفته در بلاغت نهج‌البلاغه، ارتباط‌هاي كلامي، واژه‌ها، تركيب‌ها و نكات لطيف ديگر در نهج‌البلاغه وجود دارد.
رويكرد ديگر اين است كه به محتواي نهج‌البلاغه توجه كنيم. يعني مضامين را ببينيم و حرف‌هايي كه ديده نشده و گفته نشده را استخراج كنيم. اين رويكرد براي ما راهگشاتر و براي همه ملموس‌تر است؛ بنابراين مثالهايي در اين رويكرد مي‌آوريم.
در نهج‌البلاغه مجموعه‌اي از مباحث هست كه براي بشر امروز افقي را ترسيم مي‌كند و راه را نشان مي‌دهد؛ كه از اين زاويه كمتر نگاه شده است. در اين زمينه معمولاً حرف‌هاي گذشتگان تكرار شده و يا لطايفي كه در آموزه‌هاي نهج‌البلاغه هست به خوبي استخراج نشده است. به عنوان مثال مي‌توان گفت: يكي از معضلات ما اين است كه براي بسياري از امور خود تعريف روشني ارائه نكرده‌ايم. مثلاً: يك دستگاه موفق، يك دولت، كلاس يا اداره موفق چه تعريفي دارد؟ اما از شگفتي‌هاي نهج‌البلاغه اين است كه اميرمؤمنان(ع) تعريف ارائه مي‌دهد. مي‌پرسد كدام اداره موفق است و مشخص مي‌كند كدام حكومت، كدام كارخانه موفق است؟ اميرمؤمنان(ع) در پايان نامه مالك اشتر جملاتي ذكر مي‌كند كه همين تعاريف است، اما ما به آن توجه نكرده‌ايم. در پايانِ عهدنامه پس از آنكه مجموعه‌اي دستورالعمل و آموزه‌ها را درباره اصول و روش مديريت و فهم مديريتي بيان مي‌كند، مي‌فرمايد: و اَنا اسأل الله ... ان يوفّقني و ايّاك (من از خدا مي‌خواهم كه من و تو را موفق كند) معلوم مي‌شود كه حضرت براي موفقيت در يك سازمان همه حرف‌ها را زده است. چه براي «مالك» كه مخاطب اين كلام است، و چه هر كسي كه در طول تاريخ مخاطب اين گفتار است. در اينجا حضرت به تعريف «موفقيت» مي‌پردازد؛ لما فيه رضاه: ما نهايتاً مي‌خواهيم به رضايت الهي برسيم؛ و اين همان موفقيت است. يعني حكومت موفق حكومتي است كه به سمت جلب رضايت الهي ميل و سير مي‌كند. اما حضرت براي رضايت الهي معيار قرار مي‌دهد؛ تا هر كسي دم از رضايت الهي نزند. بحث «رضايت الهي» در فضا رها نمي‌شود تا هر كس هرگونه كه مديريت كند اعلام كند خدا از ما راضي است. حضرت معيارهايي ارائه مي‌دهد تا مشخص شود كه كدام دستگاه با كدام شاخصه‌ها مورد رضايت الهي است، لما فيه رضاه من الاقامه علي العذر الواضح اليه و الي خلقه: دستگاهي موفق است كه بتواند عذر روشن خودش را در برابر خدا و خلق خدا برپا بدارد (ارائه دهد). يعني در قبال كارهايي كه انجام داده است، درسي كه ارائه داده است، شيوه‌اي كه در پيش گرفته است و اموالي كه هزينه كرده است، در برابر خدا و خلق خدا عذر داشته باشد. اگر حضرت تنها فرموده بودند «خدا»، نمي‌شد كسي را بازخواست كرد. لذا گفته‌اند خدا و خلق خدا. يعني خدا و مردم بپذيرند و اعلام كنند كه ما اين شيوه و سازمان را قبول داريم و پسنديده‌ايم و درست است. همچنين بايد بتوانيم از هر كاري كه كرده‌ايم دفاع بكنيم. يعني تمام رفتارهاي مديريتي ما قابل دفاع بوده و عذر ارائه شده پذيرفتني باشد. گاهي عذر انسان‌ها پذيرفته شدني نيست.
حضرت ادامه مي‌دهند و مي‌فرمايند: مع حسن الثناء في العباد: دقت كنيد كه اميرمؤمنان(ع) چگونه به مردم بها مي‌دهد و چه جايگاهي براي آنها قائل است. نه تنها رفتار ما بايد قابل دفاع باشد بلكه مردم بايد از آن به خوبي ياد كنند.
به عنوان نكته سوم حضرت مي‌فرمايند: و جميل الاثر في البلاد: يعني دستگاهي موفق است كه آثار زيبا برپا كند. محصول يك كلاس درس بايد زيبا باشد. توجه داريم كه زيبايي و خير و كمال با هم است. محصول زيبايي يعني محصول خوب و داراي كمال. وقتي مدتي از عمر يك حكومت مي‌گذرد، بايد آثار زيبايي از آن به جا بماند.
مردمِ خوب، مناسباتِ خوب، امنيت، عمران، رفاه و عدالت مي‌توانند از آثار زيباي يك حكومت باشند. اميرمؤمنان(ع) به قرآن استناد مي‌كند و مي‌گويد: خداوند ما را بر زمين آورد تا آن را آباد كنيم (و استعمركم).1 از اين آيه اين نكته فهميده مي‌شود كه ما براي اصلاح و آبادي زمين آمده‌ايم. براي ساماندهي اوضاع مردم، رفاه، امنيت، عدالت و ... اينها چيزهايي است كه بدان توجه نشده است.
چهارم: حضرت مي‌فرمايند: و تمام النعمه: يعني وقتي مجموعه‌اي به پيش مي‌رود، بايد نعمت‌هاي مادي و معنوي بر او تمام ‌شود. وقتي نعمتهاي مادي و معنوي تمام نشود، معلوم است خلأاي وجود دارد. معلوم است خرابي هست. مقدمات غلط است. آداب وجود ندارد و كار به درستي صورت نمي‌گيرد. يعني اگركسي ادعا كند تلاش كرده‌ايم اما از نظر مادي وضع خرابي داريم؛ و يا تلاش كرده‌ايم اما معنويت ندارد. معلوم است كار درست انجام نشده است. پذيرفته نيست كساني ادعا كنند در زندگي موفق هستند؛ اما مناسباتشان نكبت‌بار است.
پنجم: و تضعيف‌الكرامه: يكي از شاخصه‌هاي موفقيت يك دستگاه، اين است كه كرامت‌ها مضاعف بشود. يعني هر چه يك مجموعه انساني جلوتر مي‌رود، ارزش انسان‌ها بيشتر بشود نه اينكه كمتر بشود. انسانها احساس كنند ارزش و قيمت بيشتري‌دارند، نه اينكه قيمت همه چيز اضافه شود و قيمت انسان رو به كاستي برود.
منظور من اين است كه اميرمؤمنان(ع) در زمينه‌هاي مختلف معيار و شاخص ارائه داده و ما بايد اين‌ها را استخراج كنيم. علي(ع)، خودش، زندگيش، حكومتش و سياستش معيار است. اين حرفي نيست كه تنها شيعيان مي‌گويند. ابوجعفر اسكافي، شيخ معتزله در كتاب «المعيار و الموازنه» همين نگاه را دارد كه علي(ع) معيار و ميزان است. ملّاي رومي كه ظاهراً سُنّي است خطاب به علي(ع) مي‌گويد:
تو ترازوي اَحَدخُو بوده‌اي بل روانِ هر ترازو بوده‌اي
يعني تو شاهين ترازوها يا ميزانِ ميزان‌ها هستي.
آيا با صِرف ارائه تعريف و ابلاغ بخشنامه مي‏توان حكومت، مديريت، سياست و يا امثال آن را اصلاح كرد و بدان سامان درستي بخشيد؟
يكي از مسائلي كه اميرمؤمنان(ع) باب آن را گشوده است و ما به آن توجه نكرده‌ايم همين نكته است. اگر قرار باشد زندگي ما درست باشد، مديريت ما اصلاح بشود يا سياست ما سامان درستي بيابد، بايد فهم ما از زندگي، مديريت و حكومت اصلاح بشود؛ تا نگاه انسانها را بتوان اصلاح كرد. تا نگاه انسان‌ها به امور اصلاح نشود، چيزي اصلاح نمي‌شود. نمي‌شود با ابلاغ بخشنامه‌ها انسان‌ها را اصلاح كرد. ابتدا بايد براي تغيير و اصلاح ديدگاه و فهم انسان‌ها تلاش كرد. اين از مسائلي است كه اميرمؤمنان(ع) مطرح كرده، تلاش كرده و حرف زده است؛ اما ما به آن توجه نكرده‌ايم. به عنوان مثال اگر قرار است مناسبات اداري ما درست بشود، ابتدا بايد فهم اداريمان درست بشود. فرض كنيد دستورالعملي براي تعيين نوع روابط مدير با كاركنان يا رابطه كاركنان با ارباب رجوع صادر كرده‌ايد. مادامي كه در ذهن آنها دخالت نكنيم، رابطه‌ها را نمي‌توان به صورت دستوري اصلاح كرد.
بايد در زمينه فهم كارمند نسبت به ارباب رجوع، يا مدير نسبت به مديريت تلاش كرد. حتي براي تدريس در يك كلاس بايد نگاه مدرّس به دانشجويان تصحيح بشود. قبل از ادامه بحث، به قاعده‌اي درباره كلام حضرت اشاره كنم.
كلام حضرت، عام است، يعني اگر مطلبي را به مالك اشتر به عنوان يك قاعده مديريتي فرمان مي‌دهد، اين قاعده، در خانه، كلاس، كارخانه و جامعه هم كاربرد دارد. توجه كنيد كه با طلوع اسلام نگاهي در مسلمين ظهور كرد كه ما كمتر به آن توجه نشان داده‌ايم. از پيامبر اكرم روايت شده است كه فرمودند: الخلق عيال الله: خداوند كه عيال ندارد (لم يلد و لم يولد). اين يعني نوع نگاه خود را به مردم عوض كنيد. به مردم از پايين به بالا نگاه كنيد نه بالعكس. من در كلاس درس مي‌توانم به هر دو صورت به دانشجوي خود نگاه كنم. در نگاه از پايين به بالا (الخلق عيال الله) من متعلق به دانشجو هستم. من براي كلاس هستم و نه كلاس براي من. اين دستگاه براي دانشجو است و نه دانشجو براي دستگاه. حكومت و مديريت من براي دانشجو است و نه دانشجو براي مديريت من. در اين صورت رفتارها تغيير مي‌كند. اگر اين نگاه ايجاد شود، نمي‌توان از سؤال و انتقاد و ايراد دانشجو جلوگيري كرد. عرض بنده اين است كه اميرمؤمنان(ع) باب اين مطلب را گشوده است و لطايف زيادي در اين زمينه در نهج‌البلاغه ذكر شده است؛ اما ما به آن توجه نداريم.
مثلاً حضرت در ابتداي نامه به مالك مي‌فرمايند: «قدرت هر چه باشد داراي خاصيتي است» همين كه من مي‌توانم نمره بدهم يا دانشجويي را مردود كنم، اين وسوسه قدرت مخرّب است و بايد مهار شود. و اذا احدث لك ما انت فيه من سلطانك ابهه او مخيله: اگر قدرتي كه از آن برخورداري - قدرت در كلاس يا هر چيز ديگر - در تو بزرگي، تكبر، نخوت و گردنفرازي ايجاد كرد، (فانظر) نگاه خود را درست كن. اين نگاه، موفقيت به دنبال دارد؛ يعني «ديد» كه درست بشود، روابط و مناسبات هم اصلاح مي‌شود. فانظر الي عظم ملك الله فوقك و قدرته منك علي ما لا تقدر عليه من نفسك ( به بزرگي قدرت پروردگار كه برتر از تو است بنگر و قدرتي را كه بر تو دارد و تو را بر خودت آن قدرت نيست.) مراد اين است كه اگر نگاه ما قدرت‌طلبانه و فرمان فرمايانه باشد - به اين صورت كه تنها نظر من درست است بالاتر از حرف من حرفي نيست سؤال نداريم، اينجا خط قرمز است، سؤال نكنيد - اينها بي‌معنا خواهد بود.
حضرت مي‌فرمايد چنين نگاهي سه عارضه دارد:
اول اينكه: در انسان« طماح» پيدا ‌شود. يعني انسان دچار عصيان و سركشي بشود، حدود را بشكند، و مرزها را زير پا بگذارد.
دوم اينكه: در انسان «غرب» پيدا مي‌شود. يعني تندي، تيزي، شدت و حدّت. وقتي انسان خودش را مسلط ديد، چرا حرف تند نزند؟ چرا دهان كسي را نبندد؟ تا قدرت با آن نگاه نباشد، اين تندي‌ها ظهور نمي‌كند. براي همين، شما اين موارد را در اميرمؤمنان(ع) پيدا نمي‌‌كنيد. حتي در مقابله با خوارج نمي‌بينيد كه دهان آنها را ببندد. نمي‌بينيد كه جواب انتقاد آنها را از جنس برخورد خودشان بدهد. تا زماني كه به تعدّي دست نزدند و خونريزي به راه نينداختند و به جامعه تجاوز نكردند، حضرت با آنها برخورد نكردند.
سوم اينكه: انسان دچار «غروبت عقل» مي‌شود، يعني عقل انسان از بين مي‌رود و انسان از روي عقل تصميم‌گيري نمي‌كند.
مثال ديگر را در رابطه با معلم و متعلّم مي‌زنم: حضرت مي‌فرمايد در روابط انساني در مقابل خواسته‌هايي قرار مي‌گيريم كه گاهي معقول و مشروع و دادني است (بايد داد) و گاهي نامعقول، نشدني و نامشروع است. در چنين شرايطي چه بايد كرد؟ حضرت در اين مورد تعبيري دارد كه گمان نمي‌كنم كسي اين گونه فهميده باشد. اين راه و روش براي استفاده معلم، حاكم، رئيس و ... تفاوت نمي‌كند. مي‌فرمايد: و اعط ما اعطيت هنيئا: گاهي به سؤال جواب مي‌دهيم، ولي تا جواب بدهيم دانشجو را جان به لب مي‌كنيم. در نهايت آن كار را انجام مي‌دهيم، اما حضرت مي‌پرسد چرا به گونه‌اي انجام بدهيد كه براي او گوارا نباشد. اين حق، مشروع و دادني است.
فلان كار را براي همسرمان انجام مي‌دهيم؛ يا مديركارخانه عاقبت حقوق را مي‌دهد؛ ولي چرا آن قدر معطل مي‌كند تا كارگر در تنگي و فشار قرار بگيرد؟ چرا عيدي‌ها موقعي واريز مي‌شود كه بانكها شلوغ است؟ اين موضوع مربوط به همين موارد است. البته در بعضي مواقع هم نميشود داد و يا نبايد داد. وامنع في اجمال و اعذار: با مهرباني و توأم با عذرخواهي «نه» بگوئيد. ببينيد، اگر اين يك جمله را بگيريم و به آن توجه كنيم، روابط تا چه اندازه لطيف مي‌شود. خواهيد ديد كه اين جمله چه تحولي در روابط ما در خانه، جامعه، خانواده، اتوبوس، اداره و حكومت ايجاد مي‌شود. در اين رابطه اگر بخواهيم صحبت كنيم بايد چندين سال صحبت كرد.
با توجه به زهد و ساده‌زيستي كه در زندگي حضرت امير(ع) سراغ داريم، چگونه اين زهدي كه آن حضرت بدان اعتقاد داشته و در زندگيشان به كار مي‌برده‌اند، با ايجاد رفاه و آسايش براي مردم قابل جمع است.
يكي از توفيقات حضرت همين است؛ يعني اميرمؤمنان در راه ايجاد عدالت، رفاه و امنيت همه جانبه تلاش فراوان كرده است و قدمهاي اساسي در چهار سال و نُه ماه حكومت خود برداشته است. با وجود اينكه در اين مدت هر روز يك بحران براي ايشان ايجاد مي‌شد، يعني حكومت آرامي در دست نبود و هر روز مشكلاتي كه هر كدام مي‌توانست كمر قوي‌ترين دولت‌ها را بشكند ايجاد مي‌كردند. «ابن ابي‌شيبه» از محدثان بزرگ اهل سنت است و كتابي دارد به نام «المصنّف في‌الاحاديث و الآثار». او حديثي نقل مي‌كند كه شيعيان هم نقل مي‌كنند اما چون او در سال 235 فوت كرده است من از او نقل مي‌كنم كه قديمي‌تر است. حضرت مي‌فرمايند كه من اين كارها را كرده‌ام: ما اصبح احد بالكوفه الا ناعماً انّ ادناه منزله لياكل البُرّ و يجلس في‌الظلّ و يشرب من ماء الفرات:2 تا جايي كه دستم رسيده كار كرده‌ام. به عنوان مثال در كوفه و اطراف آن هيچ كس را نمي‌يابي مگر اينكه در رفاه و نعمت به سر مي‌برد. حتي پايين‌ترين افراد از نظر منزلت اجتماعي، در آمد و ... را مي‌بيني كه نان خوب مي‌خورد. خانه دارد و از آب گوارا مي‌نوشد. كه اينها نيازهاي اساسي آن روز است. جمله‌اي هم در نهج‌البلاغه آمده است: البستكم العافيه بعدلي: من به سبب عدالتم لباس عافيت بر تن شما پوشاندم. نكته جالب اين است. يك جنبه از زهد اميرمؤمنان، زهد حكومتي است. مي‌فرمايد زمامداران بايد ساده زندگي كنند. چشم و دلشان بايد سير باشد. نبايد حرص بزنند. نبايد به دنياي مذموم وابستگي داشته باشند؛ بايد رفع تعلق از دنيا كنند تا بتوانند خدمت كنند. به همين دليل ابن هلال ثقفي، صاحب «الغارات» (283 ه‍.ق) در نقل خبري مي‌گويد:
اميرمؤمنان به مردم نان و گوشت مي‌خورانيد. خودش نان و زيت مي‌خورد؛ اما حضرت معتقد بود كه مردم بايد خوب بخورند؛ خوب بپوشند و خوب زندگي كنند. در نهج‌البلاغه نيز خبري نقل شده است كه حضرت به عيادت علاءبن‌زياد حارثي در بصره رفت. او خانه بزرگي داشت و حضرت وقتي وارد شد فرمود اين خانه به چه كار تو مي‌آيد؟ در آخرت به اين خانه بيشتر نياز داري. بلافاصله مي‌فرمايد: البته اگر همين خانه را وسيله انفاق و صله‌رحم و خدمتي كني، اين خانه براي تو آخرت مي‌شود. علاء وقتي اين سخن را شنيد، جرأت پيدا كرد و گفت برادر من عاصم‌بن‌زياد، به دنيا پشت كرده، گوشه‌گيري اختيار كرده و به خود و خانواده‌اش سخت مي‌گيرد. حضرت ناراحت شدند و او را خواستند. وقتي وارد شد حضرت به او تندي كرد و فرمودند: يا عدي نفسه لقد استهام بك الخبيث: اي دشمنك جانت! شيطان سرگردانت كرده و از راهت بدر برده. او اعتراض كرد كه اگر اين حرف را به من مي‌گوييد چرا وضعيت خودتان به اين صورت است؟ چرا خود ساده زندگي مي‌كنيد؟ حضرت فرمودند: ويحك اني لست كأنت... و در ادامه سلوك ساده‏زيستانه زمامداران را از لوازم حكومت حكيمانه معرفي مي‏كنند و اثرات مثبت آن را در جامعه برمي‏شمارند.
بنابراين بايد جلوه‌هاي موفقيت حكومت حضرت را براي آنها كه مي‌پرسند حضرت چه كرد؟ و يا چون ايشان نتوانست ما هم نمي‌توانيم بيان كرد. من كتابي نوشته‌ام به نام «جمال دولت محمود»، (حكومت امام علي(ع)، حكومت موفق تاريخ) و در آنجا گوشه‌اي از اينها را گفته‌ام. آنچه مي‌خواست و مطلوب حضرت بود نشد، ولي آنچه توانست شگفتي آفريد.
ادامه در شماره آينده


پي‏نوشت‏

1 . هو الّذي انشأكم من الارض و استعمركم فيها، اوست كه شما را از زمين آفريد و آبادي آن را به شما واگذاشت.
2 . مناقب ابن شهر آشوب، ج2، ص99.