|
انگيزه ورود دختران به دانشگاه
يوسف غلامي
ـ كسب شخصيت اجتماعي و موقعيت
ـ مباهات
چندي پيش دختر دانشجويي اظهار ميكرد: در خانوادهاي متوسط زندگي ميكنم. دو سال است دانشجوي دانشگاه آزاد هستم. ميخواهم دانشگاه را رها كنم. چون هزينه دو ترم را نپرداختهام و خانوادهام نيز از پرداخت آن ناتواناند. خانوادهام مخارج ضروري زندگي خود را هم نميتوانند تأمين كنند.
پرسيدم: با ناتواني خانوادهات، چه چيزي سبب شد كه به دانشگاه آزاد بيايي؟ آيا روز نخست بدين روز نميانديشيدي؟
گفت: البته اين طور متوجه نبودم، ولي مادرم ميگفت: مهم نيست كه ما زندگي را چطور بگذرانيم. همين كه ما در ميان فاميل بگوييم دخترمان دانشجوست، برايمان كافي است. مردم چه ميدانند درون خانه ما چه ميگذرد. آنچه آنها خواه ناخواه خواهند فهميد اين است كه دخترمان دانشجوست و همين براي ما از هر چيز با اهميتتر است.
ديگري ميگفت: پدرم به من سفارش كرد: تو به دانشگاه برو تا مردم بگويند دختر فلاني دانشجوست. وقتي دانشجو شناخته شوي، خواستگاران بيشتري خواهي داشت. همين كه عقد كردي، اگر خواستي دانشگاه را هم رها كني مهم نيست. مهم اين است كه هنگام آمدن خواستگار، تو دانشجو باشي.
اينها مسائلي هستند كه بايد براي آنها مجلس ترحيم و تسليت برقرار كرد.
از ياد نميبرم كه چندي پيش فردي ميگفت: گاه براي نصب آنتن ماهواره به خانههايي رفتهام كه زيرانداز مناسبي نداشته و در شدت فقر به سر ميبردهاند. آنها نان ندارند و نياز خود را داشتن ماهواره ميدانند. از داشتن تغذيه صحيح و كافي محروماند، اما داشتن مبل، آرزوي ديرينه آنهاست. سالياني است در خانه استيجاري زندگي ميكنند، ولي فرزندانشان افتخار ميكنند كه در كلاس موسيقي شركت ميكنند.
تحليل جامعهشناختي و روانشناختي اين ناهنجاريها به نگارش كتاب مستقل نيازمند است، اما آنچه در اينجا ميتوان گفت اين است:
در دهه گذشته مسائلي چند، نوعي هراس در دختران و خانوادهها پديد آورده كه سبب بروز اين ناهنجاريها شده است. پس از پايان جنگ، بحران بيكاري، مشكل مسكن و فراهم نبودن زمينههاي ازدواج، زمان ازدواج دختران را به تأخير انداخت. تا پيش از اين، دختران، پديده بيكاري را تنها مشكل پسران ميدانستند، ولي طولي نكشيد كه خود طعم تلخ آن را چشيدند و در جستوجوي چاره برآمدند. آنها پيشتر، زمان بين پايان تحصيل و ازدواج را آنچنان كوتاه ميديدند كه نميشد در آن به كاري بزرگ مانند تحصيل دانشگاهي مشغول شد. اما چون اين زمان طولاني شد، به فكر طراحي براي گذراندن روزهاي زندگي شدند؛ كاري كه هم آنها را از بيكاري در خانه و هم تا اندازهاي آينده را تأمين كند. آنها خوب ميدانند كه پيگيري اين هدف چندان هم كار آساني نيست؛ ولي با توجه به فوايد آن ترجيح ميدهند كه اين راه را بپيمايند؛ به ويژه آنكه سختي اين دوران را، به خصوص نسبت به تأمين هزينه تحصيل، خانواده تحمل ميكند، نه آنها.
اين در حالي رخ ميدهد كه خانوادهها پيوسته از موفقيت برخي از همسالان فرزندانشان آگاه ميشدند و احساس ميكردند بهتر است آنها نيز شانس خود و فرزندانشان را بيازمايند. مگر آنها از ديگران چه چيزي كم داشتند! به خصوص كه اميد داشتند دخترانشان پس از گذراندن تحصيل دانشگاهي، به كاري درآمدزا مشغول شوند و به خود و خانواده كمك كنند. بنابراين حاضر بودند سختي اين دوران را هرگونه كه هست تحمل كنند.
از طرفي، مسائلي چند در كشور اختلافات خانوادگي و طلاق را افزون ساخته بود و به طور طبيعي در اين اختلافات و جداييها زنان آسيبپذيرتر بودند و هراسِ اينكه مبادا در آينده مورد ستم همسرانشان واقع شوند و فريادرسي نداشته باشند، ايشان را برخلاف ميل باطني خود، به كسب مدرك و كار و فعاليت اجتماعي درآمدزا مشتاق ساخت.
در اين وضعيت آشفته اجتماعي، اگر دختري به دانشگاه نميرفت يا كاري مشابه آن انجام نميداد، بسيار شرمسار ميشد از اينكه در پاسخ پرسشگران بگويد: من پس از كسب ديپلم در خانه بيكار هستم. آنها اين پاسخ را نظير آن ميدانستند كه كسي بگويد: من در انتظار ازدواج به سر ميبرم.
براي خانوادهها نيز چون گفتن اين هر دو جمله، مفهوم يكسان داشت و مايه شكست بود، ترجيح دادند كه بگويند دخترشان دانشجوست.
اين، هم امتياز و مايه مباهات بود و هم چاره مشكلي بزرگ و ناگفتني. در اين حالت اگر كسي از خانوادهاي ميپرسيد كه دخترتان هنوز ازدواج نكرده است، در پاسخ دليلي قانع كننده داشتند: او مشغول ادامه تحصيل در دانشگاه است.
بنابراين با اين تحليل بهتر ميتوان درك كرد كه چرا مدت زماني است كه دانشجو بودن براي گروه بسياري از مردم جامعه ما، مايه مباهات و دارا بودن شأن اجتماعي شناخته ميشود! آنها در ضمير ناخودآگاهشان بهتر از هر كس ميدانند كه دانشجو بودن آن قدر هم كه بدان مباهات ميشود، مايه افتخار نيست.
حال چه بايد كرد؟ ريشه مشكل چيست و چگونه ميتوان با آن به سازگاري رسيد؟
1. دختران به تربيت ناصحيح خانوادهها، خانهداري را براي زن، بيمقدار ميشمرند. در يك مقايسه سطحي، هر گونه اشتغال اجتماعي را بر خانهداري ترجيح ميدهند. اين در حالي است كه حقيقتاً مديريت خانه از عهده هر زني برنميآيد. چه زنان شاغل و فعال اجتماع كه در اداره خانه، شهره ناتوانيآند. چه بسا برخي از اينان، از آنجا كه در مديريت خانه درمانده بودهاند، به كار بيرون خانه روي خوش نشان دادهاند، نه آنكه اشتغالات بيروني آنها را از كارِ خانه بازداشته است.
پندار بيمقدار خانهداري، رهاورد فمنيسم براي زنان شرق است. در غرب، خانهداري براي زن نوعي حماقت، و در شرق، نشان ناتواني و ناكارآمدي است.
2. گاه مادراني كه در خانواده نتوانستهاند به منزلت مورد انتظار خويش دست يابند، با سرسختي از دخترانشان ميخواهند كه براي ادامه تحصيل راهي دانشگاه شوند تا بدين وسيله به رتبهاي دست يابند و به نوعي ناكامي مادر را جبران كنند.
3. بسيار كم رخ ميدهد كه دختران پيش از ديپلم بتوانند دانش زندگي بياموزند و اطلاعاتي را كه در آينده بدان نيازمندند، فراگيرند. دوران پس از ديپلم، تا پيش از ازدواج، بهترين فرصت مناسب براي دانشاندوزي است. مايه تأسف است كه اين زمان نيز در اختيار فراگيري دروسي قرار گيرد كه معمولاً در زندگي كارساز نيست؛ مگر زن بخواهد اشتغالي يابد كه آن نيز فرصت تفكر و مطالعه را از او ميستاند.
4. اگر روا باشد كه دختران با استعداد و نه همه آنان، به دانشگاه رو كنند، چه بهتر كه رشتههاي انتخابي را آن قرار دهند كه در مسير ارتقاي فكر و فرهنگ خود و جامعه است. حال كه دوره تحصيل دانشگاه اين گونه بر بعضي خانوادهها دشواري تحميل ميكند، سزا نيست كه به فراگيري دانشهايي سير ميشود كه مناسب حال دختران نيست.
5. اگر فرد پيش از رفتن به دانشگاه و پس از آن، ضعفها و نارساييهاي فكري و عقيدتي خود را بداند، به طي دوران دانشگاهي مباهات نميكند. اين مباهات زماني اوج ميگيرد كه فرد نيازمنديهاي اساسيتر خود را نشناسد و چنين بپندارد كه ديگران هم مانند خود او، بدين نيازها آگاه نيستند. وقتي شخصي و خانوادهاش بدانند كه اساسيترين نيازهاي فرزندان چيست، در پي كسب مدرك، سالها خود و فرزندانشان را گروگان دانشگاه نميگردانند.
شايد شما نيز با دانشجويان بسياري رو به رو شده باشيد كه ابتداييترين اصول زندگي را نميدانند. همه چيز برايشان نامفهوم، مجهول و بيمعناست. هيچ نميدانند ميخواهند چه كنند، براي چه به دانشگاه آمدهاند، چه هستند و ميخواهند چه باشند! با اين حال چنان از دانشجو بودن خود اظهار خرسندي و شادماني ميكنند، كه گويي همه مدارج علمي را گذراندهاند و دانشي نيست كه فرا نگرفته باشند.
|