| شماره 23 ـ بهمن هشتاد و سه |
|
اسوه ايثار
ابوالفضل هاديمنش
اشاره:
يكي از راهكارهاي سازنده و دقيق در گسترش هر فرهنگ الگوسازي و معرفي و بهرهبرداريهاي شخصيتي از اسوهها و قهرمانان آن فرهنگ است؛ زيرا آدمي به طور ذاتي ميكوشد از شخصيتهاي برجسته مكتب خويش تأثير پذيرد و رفتار خود را با شيوه رفتاري آنان سازگار كند. در فرهنگ عاشورا، ميراثي گرانبها وجود دارد كه مجموعهاي از بهترين اسوهها را در خود گرد آورده است. حضرت عباس(ع) نيز بهترين سرمشق براي نسل جوان به شمار ميرود. معرفي اين چهره برجسته و فداكار، گامي بزرگ در توسعه فرهنگي جامعه در سطح كلان و تلاشيسودمند براي فرهنگسازي جوانان خواهد بود.
الگوي جانبازي
چهره يك سرباز فداكار و جان بر كف وقتي به خوبي آشكار ميشود كه براي دفاع از ارزشهاي خود، بدون هيچ گونه چشمداشتي تلاشميكند. اين چهره هنگامي سرمشق جانبازي است كه در روزگار تنهايي، پايبندي او به ارزشها و اعتقادات، مانع از زمين گذاشتن سلاحش ميشود. او در چنين شرايطي ميكوشد برخلاف بيوفايي ديگران وكوشش دشمن براي از هم گسيختن صفوف مبارزان به وسيله تهديد، تطميع و تبليغات سوء، بر مرام خود پافشاري كند و پرچم وفاداري را بر زمين نگذارد. سرباز فداكار اگر چه مرگ را پيش چشمان خود ميبيند، نميترسد و همچنان با روحيه عالي به مبارزه خويش ادامه ميدهد. خون چنين سربازي، بزرگترين تضمين براي بقاي ارزشها و معتقدات او است؛ زيرا سبب بيداري چشمهاي خواب آلوده و فطرتهاي غبار گرفته ميشود.
حركت و حضور حضرت عباس(ع) در اين نهضت و شهادت او در راه رسيدن به هدف عالي خود، گوياي بزرگيِ حماسه و عرفان اوست. او كه در آغاز حركت، بيوفايي ياران را ديده بود، از حركت و پويايي باز نايستاد؛ چرا كه از كودكي براي جانبازي در راه حق، آموزش ديده بود. هم او بود كه باران تير و سيل شمشيرها در آخرين لحظات، سبب ايستايي او نگرديد و از مبارزه، آن هم با دستاني كه جدا شده بود، باز ننشست و همچنان مشك را به سينه ميفشرد؛ هم او بود كه رمز بقاي خود و آيين خود را در فناي خويش جست و جو ميكرد و سرانجام نيز بدان دست يافت.
اسطوره وفاداري
پيروزي و سربلندي هر نهضت و حركتي مرهون وفاداري ياراني است كه در آن حضور يافتهاند تا نهضت با اتكا به وفاي آنان به اهداف شكوهمندانه خود دست يابد. در زيارتنامه حضرت عباس(ع) ميخوانيم:
«اَشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْليمِ وَ التَّصْدِيقِ وَ الْوَفاء و النَصيحَه لِخَلَفِ النَّبي؛ گواهي ميدهم كه از جانشين پيامبر(ص) [پيشواي خود] پيروي كامل داشتي و نسبت به او راست كردار و وفادار و خيرخواه بودي.»
او قهرمانانه در راه وفاداري به آيين خود، برادران و فرزندان خويش را به ميدان جنگ فرستاد و براي اينكه پايبندي خويش را به اين پيمان بيشتر به اثبات رساند، با شهادت آنان خم به ابرو نياورد و خود نيز جان بر سر اين پيمان نهاد.
نوشتهاند هنگامي كه كاروان اسيران كربلا را در شام، به كاخ يزيد بردند، در ميان وسايل غارت شده شهيدان، پرچمي بود كه از ضربات دشمن بسيار آسيب ديده بود. يزيد با حيرت به آن نگاه كرد و پرسيد: «اين پرچم در دست چه كسي بوده است؟» گفتند: «عباس بن علي.» آن گاه سرگردان بين حيرت و احترام، سه بار برخاست و نشست و به حاضرانگفت: «به اين پرچم خوب نگاه كنيد. ببينيد كه بر اثر ضربات شما هيچ جاي سالمي ندارد، ولي انتهاي آن كه در دست علمدار بوده، سالم است.» اين سخن كنايه از اين بود كه پرچمدار، ضربات تيغهاي برهنه و برّاني را كه به دستش ميخورده، تاب آورده، ولي پرچم را رها نكرده است. آن گاه رو به حاضران، با صداي بلند گفت: «نفرين از نام تو دور باد اي عباس! به راستي كه اين معناي كامل وفاي برادر نسبت به برادر است.»1 همچنين او در صحنهاي ديگر آن گاه كه بر امواج بستر دلانگيز آب روان نگاه ميكند، لبان خشكيده محبوب خود را در نظر ميآورد و داغ تشنگي را از ياد ميبرد و وفاداري او برگ ديگري بر برگهاي زرين عاشورا ميافزايد.
اسوه ولايت پذيري
ولايتپذيري در اصل، به معناي ايجاد توازن در پذيرش سرپرستي و دوستي پيشوايان ديني و بيزاري از دشمنان آنهاست.
حضرت عباس(ع) كه باور و اعتقادش، تمام تلاشها و موضعگيريهاي او را در مسير ولايت قرار داده است، بهترين اسوه ولايتپذيري است؛ چون خط سياسي او پيوسته بر اطاعت از امام و مخالفت رفتاري و گفتاري با دشمنان امام استوار بود. او، اين ويژگي را تا لحظه شهادت زنده نگه داشت كه بهترين گواه بر اين سخن، تقاضاي دشمن براي جدا شدن او از صف هواداران ولايت و رد كردن آن از سوي حضرت عباس(ع) بود. در عصر تاسوعا، دشمن كوشيد با استفاده از روابط قومي و قبيلهاي، عباس(ع) را از لشگر حسينيان جدا سازد. به همين منظور، شمر بن ذي الجوشن كه نسبت خانوادگي با امالبنين(ع) داشت، به خيمه عباس(ع) نزديك شد و فرياد زد: «خواهرزادههاي ما كجايند؟2» شمر از قبيله بنيكلاب بود و در عرب رسم بود كه دختران قبيله خود را خواهر ميگفتند. شمر پا را فراتر نهاد و براي رسيدن به مقصود خود به عباس(ع) اماننامه تسليم كرد. دشمن كه برق شمشير و توفان دستان عباس(ع) در دفاع از ولايت را در جنگهاي پيشين ديده بود، ميخواست با اين حربه پوسيده، شكست را بر سپاه امام تحميل كند. رفتار عباس(ع) در اين مورد گوياي دفاع راستين او از حريم ولايت و برائت از دشمنان است. او بدون كوچكترين توجه به مناسبات قبيلهاي و قومگراييها، فرياد كشيد و گفت: «دستهايت بريده باد! خداوند تو و امانت را لعنت كند. آيا به ما امان ميدهي، در حالي كه پسر رسول خدا(ص)، حسين(ع)، امان ندارد؟ به ما امر ميكني كه به اطاعت اين نفرينشدگان الاهي و فرزندان ملعون و پليد آنان در آييم؟»3 او اين گونه بر چكاد افتخار ايستاد و بلندترين چكامه را در ولايتپذيري سرود.
الگوي رشادت و شجاعت
آن گونه كه از منابع تاريخي بر ميآيد حضرت عباس(ع) داراي ورزيدگي اندام و تناسب اعضايي بوده كه بيانگر توان جسمي بالاي او بوده است كه تا اندازهاي از ويژگيهاي ارثي او بوده است. چرا كه هم پدر او از ابرپهلوانان عرب به شمار ميرفته و هم خاندان مادري او گُرد ميدان بودهاند. مادر او امالبنين، از خانوادهاي شجاع و دلاور بود.
از ديگر دلايل اين قدرت جسمي، افزون بر فرآيند ارثي، اين بوده كه او از كودكي با ورزش و چالاكي انس داشت. ورزش و كار در مزرعه و آموزشهاي نظامي دست به دست هم داد و از عباس(ع)، جواني نيرومند و شجاع ساخت.
آوردهاند روزي اميرمؤمنان علي(ع) در مسجد نشسته بود و مردم را پند ميداد. مردي اعرابي وارد مسجد شد. سلام كرد و صندوقي را كه همراه داشت، بر زمين گذاشت و به حضرت گفت: «اي پيشواي من! پيشكشي براي شما آوردهام.» آن گاه صندوقچه را گشود و شمشيري آبديده و منحصر به فرد را از آن بيرون آورد و به حضرت تقديم كرد. در همين هنگام، حضرت عباس(ع) كه نوجواني رشيد بود، وارد شد و پس از سلام، با ادب در گوشهاي ايستاد. نگاهش در برق شمشير گره خورد. حضرت علي(ع) متوجه علاقه و شگفتزدگي عباس شد و از او پرسيد: «پسرم دوست داري اين شمشير براي تو باشد؟» عباس، با شادي پاسخ داد: «آري، پدر!» حضرت، برخاست و با دست خود، شمشير را بر بلنداي قامت استوار او حمايل كرد. سپس به برازندگي شمشير بر اندام رشيد و تناور فرزندش نگريست و اشك بر محاسن سفيدش جاري شد. حاضران پرسيدند: «يا اميرالمؤمنين! چرا گريه ميكنيد؟» حضرت فرمود: «روزي را ميبينم كه او با اين شمشير، نفس دشمن را در سينه حبس ميكند و بيامان بر آنان ميتازد و سرانجام به شهادت ميرسد.»4
درخشش او در جنگهاي گوناگون به ويژه كربلا، يادآور نبردهاي پيروزمندانه علي(ع) بود. او با سه تن از شجاعانِ دشمن، قهرمانانه ميجنگد و هر سه را به هلاكت ميرساند. نخستين آنان كه دو زره نفوذناپذير پوشيده، كلاهخودي بزرگ بر سر نهاده و نيزهاي بلند در دست گرفته بود وقتي به ميدان آمد، نيزهاش را به حمايل سينه حضرت فرو كرد. عباس(ع) سرِ نيزه او را گرفت و پيچانيد و از دستش بيرون آورد و او را با نيزه خودش هلاككرد.5
الگوي چيرگي سخن در بيان حق
سخنداني و سخنوري نيز ميراث گرانسنگي بود كه حضرت عباس(ع) از پيوند امير بيان علي(ع) و بانوي ادب، امالبنين(ع) به دست آورده بود. پدرش كسي بود كه در جنگها، فيالبداهه رجز ميسرود و مادرش نيز بانويي ادب دوست و شاعري توانا و از خانداني ادب دوست و شاعر پرور بود.
ميراث سخن كه توشهاي پربار از پرورش عباس(ع) در دامان پدر و مادري اين چنين است در صفحههاي روشني از تاريخ زندگاني عباس(ع) هويداست. او شب عاشورا، وقتي غربت و تنهايي امام خويش را ديد، هنگامي كه امام حسين(ع) بيعت خود را از همه همراهان برداشت و فرمود: «هر كس كه ميخواهد برود، ميتواند.» عباس(ع) به نمايندگي از عاشوراييان برخاست و گفت: «كجا برويم؟ آيا تو را در ميان دشمنان دين تنها بگذاريم و به فكر خود باشيم؟ آيا پس از تو زنده بمانيم؟ خداوند هرگز نخواهد كه شاهد چنين چيزي باشيم.»6 پس از اتمام خطبه، امام در پشتيباني از ايشان به بنيهاشم گفت: «بار سنگين را بايد اهلش بردارند. فردا صبح، شما [بني هاشم] نخستينگروهي باشيد كه به ميدان ميرويد. ما پيش از آنان به استقبال مرگ ميشتابيم تا مردم نگويند ياران را پيش فرستادند و بعد خودشان شمشيركشيدند.»7
حضرت زينب(س) ميفرمايد: «نيمههاي شب عاشورا ديدم عباس در جمع برادران و پسرعموها و برادر زادگانش دو زانو نشسته است و چون شيري هژبر براي آنان سخن ميرانَد و آنان را براي ياري امام خويش بر ميشورانَد. آنان نيز سخن وي را تأييد ميكردند.»8
رجزخواني از شيوههاي حماسي در نبرد رويارو با دشمن است كه افزون بر تقويت روحيه لشكر خودي، تضعيف روحيه دشمن و بيانگر اهداف جنگجو از گام نهادن به ميدان مبارزه است. وي همانند پدر بزرگوارش آنچنان در ميدان، رجزخواني ميكرد كه دشمن پيش از رويارويي، گرده خويش را بر باد رفته توفان شمشيرش ميديد. حضرت عباس(ع) در جريان مبارزه كوتاه خود، رجزهاي فراواني سرود كه از ايمان سرشار، شجاعت لبريز و غيرت بيكران او حكايت ميكند كه پيشاني تاريخ، مثنوي خانه آن است.
پينوشت
1. محمد محمدي اشتهاردي، سوگنامه آل محمد، قم، انتشارات ناصر، چاپ ششم، 1373، ص 299، برگرفته از: دين و تمدن، ج 1، ص 288.
2. الكليني، محمد بن يعقوب، اصول كافي، انتشارات اسوه، قم، 1372، چاپ 2، ج 4، ص 120.
3. امينالاسلام فضلبنالحسنالطبرسي، اعلام الوري، باعلام الهدي، تهران، درالكتب الاسلاميه، بيتا، ص 237.
4. ناصري، محمد علي، مولد العباسبنعلي(ع)، قم، انتشارات شريف الرضي، 1372، ص 61.
5. محمدباقر البيرجندي، كبريت الاحمر، تهران، كتابفروشي اسلاميه، 1377 ه. ق، ص 387.
6. سيدابن طاووس، اللهوف، قم انتشارات اسوه، 1404 ه. ق، ص 91.
7. موسوعه كلمات امام الحسين، ص 409.
8. معالي السبطين، ج 2، ص 340 با تلخيص.
|
|