شماره 20 ـ آبان‏ماه هشتاد و سه
بنياد‌‌هاي اخلاقي در تفسير الميزان*

يكي از ويژگي‌هاي تفسير گرانسنگ الميزان اين است كه جز مباحث تفسيري ذيل هر آيه، گاه در زمينه مسايل علمي، اجتماعي، اخلاقي، تاريخي، فلسفي و ... مباحث مستقل، عميق و ارزشمندي دارد که به مناسبت بعضي از آيات مطرح شده است. چنين مباحثي غالباً از موضوعاتي است كه در موارد متعددي از قرآن آمده است و علامه يكجا و به صورت جامع و کامل به آنها پرداخته است، به گونه‌اي که هر كدام مي‌تواند به عنوان مقاله‌اي مستقل قلمداد شود. تعداد اين مباحث در تفسير الميزان حدود صد و شصت عنوان است.1 در اين شماره، به مناسبت بزرگداشت ياد علامه بزرگوار سيدمحمدحسين طباطبايي يكي از موضوعات را تقديم استادان ارجمند مي‌کنيم.

اصلاح اخلاق و خوي‌‌هاي نفس در دو سوي علم و عمل، به‌دست آوردن ملكات فاضله و زدودن خوي‌‌هاي رذيله تنها با تكرار عمل صالح و مداومت بر آن امکان‌پذير است. البته عمل مناسب با آن خوي پسنديده را بايد به انداز‌ه‌اي تكرار کرد و حتي در موارد جزئي كه پيش مي‌آيد انجام داد که اثرش در نفس روي هم انباشته شود و بر صفحه دل نقش بندد - نقشي كه اصلاَ نتوان زايل کرد و يا زوالش با دشواري همراه باشد - به عنوان مثال، اگر انسان بخواهد ترس را از دل بركند و جايش ملكه شجاعت را بنشاند بايد به تکرار كار‌‌هاي خطرناكي كه طبعاَ دل‌ها را مي‌لرزاند بپردازد تا دلش از ترس تهي شود، طوري كه از انجام چنين كاري احساس بي‌باكي، بلكه لذت کند و در مقابل از فرار كردن و پرهيز از آن ننگ داشته باشد در اين هنگام است كه با هر اقدامي شجاعت نقشي در دلش ايجاد مي‌كند و در نهايت نقش‌‌‌هاي پي در پي به صورت ملكه شجاعت در مي‌آيد. پس هر چند به دست آوردن ملكه عملي در اختيار انسان نيست ولي مقدمات تحصيل آن در اختيار اوست و انسان مي‌تواند با انجام مقدمات، ملكه را تحصيل كند. حال كه روشن شد راه تهذيب اخلاق و كسب فضايل اخلاقي، منحصر به تكرار عمل است، بايد دانست تكرار عمل، به طور عمده، از دو راه به دست مي‌آيد.

راه اول
در نظر داشتن فوايد دنيوي، فضايل و فوايد علوم و آرايي كه مردم آن را مي‌ستايند. به عنوان مثال عفت نفس - كنترل خواسته‌‌‌هاي شهواني - و قناعت - بسنده کردن به داشته‌هاي خود و بريدن طمع از داشته‌هاي ديگران - دو صفت پسنديده است و چون ثمرات خوبي دارد در دنيا عزت به آدمي مي‌دهد، او را در چشم همگان بزرگ مي‌نمايد و نزد عموم مردم محترم و موجه مي‌سازد. حرص در شهوت باعث پستي و فقر مي‌شود. طمع ذلت نفس مي‌آورد، هر چند كه آدمي مقام منيعي داشته باشد. علم باعث روآوردن مردم و عزت، جاه و انس در مجالس خواص مي‌شود و شجاعت باعث مي‌شود آدمي از تلون دور شود و مردم شخص شجاع را در هر حال - چه شكست بخورد و چه پيروز ميدان باشد - مي‌ستايند، برخلاف ترس كه اگر مرد ترسو از دشمن شكست بخورد، ملامت مي‌شود و اگر بر او پيروز شود، مي‌گويند: بخت ياري‌اش کرد.
اين راه، همان است كه علم اخلاق قديم، اخلاق يونان و غير آن بر اساسش بنا شده است، اما قرآن كريم اخلاق را از اين راه به کار نبرده و زيربناي آن را مدح و ذم مردم قرار نداده است تا ببينيم چه چيز‌هايي در نظر عامه مردم پسنديده و چه چيز‌‌هايي ناپسند است، چه چيز‌هايي را جامعه مي‌پسندد و چه چيز‌‌هايي را نمي‌پسندد؟
اگر در آيه «و حيثما كنتم فولوا وجوهكم شطره لئلا يكون للناس عليكم حجّه؛ و هرجا بوديد، رو به ‌سوي كعبه كنيد تا شماتت مردم بر شما مسلط نباشد.»2 مردم را به ثبات و عزم دعوت كرده و علت آن را افكار عمومي قرارداده است.
اگر در آيه «ولاتنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم واصبروا؛ با يكديگر نزاع نكنيد كه سست مي‌شويد و نيرويتان هدر مي‌رود و خويشتن داري كنيد.»3 مردم را به صبر دعوت كرده است، براي اينكه صبر نکردن و ايجاد اختلاف، باعث سستي و هدر رفتن نيرو و گستاخ شدن دشمن مي‌شود، كه همه فوايد دنيايي است.
در آيه «و لمن صبر و غفر انّ ذلك لَمِن عزم الامور؛ و هركس صبر كند و ببخشايد، اين خود مايه عزم و عظمت است.»4 مردم را دعوت به صبر و بخشايش كرده چون باعث عزم و عظمت است.
و بالاخره اگر در امثال آيات فوق مردم را به اخلاق فاضله دعوت كرده و علت آن را فوايد دنيايي قرارداده، به جهت آن است که برگشت آن فوايد نيز در حقيقت به ثواب اخروي و در نتيجه برگشت عوارض دنيوي خوي‌‌هاي مخالف آنها، به عقاب آخرتي است.

راه دوم
دومين راه تهذيب اخلاق اين است كه آدمي فوايد آخرتي را در نظر بگيرد و اين روش قرآن است و ذكرش بارها در قرآن آمده است، مانند آيه «انّ الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بانّ لهم الجنّه؛ خدا از مؤمنان جان‌ها و مال‌هايشان را خريد، در مقابل اينكه بهشت داشته باشند.»5
و آيه «انّما يوفّي الصّآبرون اجرهم بغير حساب؛ صابران اجر خود را به تمام و كمال و بدون حساب خواهند گرفت.»6
و آيه «انّ الظالمين لهم عذاب اليم؛ به درستي كه ستمكاران عذابي دردناك دارند.»7
و آيه «الله وليّ الّذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النّور و الّذين كفروا اولياؤهم الطاغوت، يخرجونهم من النّور الي الظّلمات؛ خدا سرپرست كساني است كه ايمان آورد‌ه‌اند. آنان را از تاريكي‌‌ها به سوي روشنايي بيرون مي‌آورد و كساني كه كفر ورزيده‌اند، سرپرستشان طاغوت‌ است كه آنان را از روشنايي به سوي تاريكي‌‌ها بيرون مي‌آورند.»8 و امثال اين آيات با بيان مختلف، بسيار است.
آيات ديگري هست كه ملحق به اين قسم آيات هستند، مانند آيه «ما اصاب من مصيبة في الارض و لا في انفسكم الاّ في كتاب من قبل ان نبرأ‌ها انّ ذلك علي الله يسير؛ هيچ مصيبتي نه در زمين و نه در جان‌هاي شما نمي‌رسد، مگر اينكه قبل از آنكه آن را برسانيم، در كتابي نوشته بوديم و اين بر خدا آسان است.»9 اين آيه مردم را به دوري کردن از تأسف و خوشحالي دعوت مي‌كند، زيرا قضاي آنچه به ايشان مي‌رسد، از پيش رانده شده است و ممكن نبوده كه نرسد و آنچه هم كه به ايشان نمي‌رسد، بنا بوده نرسد، و تمامي حوادث مستند به قضا و قدري رانده شده است و بنابراين نه تأسف از نرسيدن چيزي معنا دارد و نه خوشحالي از رسيدنش و اين كار بيهوده از كسي كه به خدا ايمان دارد و زمام همه امور را به دست خدا مي‌داند، شايسته نيست. همچنان كه آيه «ما اصاب من مصيبه الاّ باذن الله و من يومن بالله يهد قلبه؛ هيچ مصيبتي جز به اذن خدا نرسد، و كسي كه به خدا بگرود، دلش را به راه آورد و خدا [است كه] به هر چيزي داناست.»10 هم به اين معنا اشاره دارد.
اين گروه از آيات نيز نظير قسم سابق است با اين تفاوت كه آن آيات، اخلاق را از راه غايات اخروي اصلاح و تهذيب مي‌كرد، كه يکايك آنها كمالات حقيقي قطعي‌اند و اين آيات از راه مبادي كمالات را اصلاح مي‌کند و اين مبادي نيز اموري حقيقي و واقعي‌اند، مانند اعتقاد به قضا و قدر و تخلُّق و عمل کردن به اخلاق خدا و تذكر به اسماي حسنا و صفات عليايش. (چون آدمي خليفه اوست و بايد با اخلاق خود صفات او را نمايش دهد.)

پاسخ به يك شبهه
اگر کسي بگويد: اعتقاد به قضا و قدر، نه تنها مبدأ پيدايش اخلاق فاضله نيست، بلکه دشمن و منافي آن نيز هست، زيرا چنين اعتقاداتي احكام اين نشئه - نشئه اختيار - را باطل و نظام طبيعي آن را مختل مي‌كند، چون اگر استناد اصلاح صفت صبر و ثبات و ترك تأسف و خوشحالي - همانطور كه از آيه استفاده كرديد – به قضا و قدر و ثبت در لوح محفوظ صحيح باشد بايد اين هم صحيح باشد كه كسي دنبال روزي و كمال نرود و از هيچ رذيله اخلاقي دوري نكند و وقتي از او بپرسند چرا دست روي دست گذاشته، در پي تحصيل مال، كمال، تهذيب نفس از رذايل، دفاع از حق يا مخالفت با باطل بر نمي‌آيي، بگويد: «هرچه بناست بشود، مي‌شود، چون شدني‌‌ها در لوح محفوظ نوشته شده است!» و در اين صورت معلوم است كه چه وضعي پيش مي‌آيد و بايد فاتحه تمامي كمالات را خواند.
در پاسخ مي‌گوييم: افعال آدمي از اجزاي علل حوادث است و هر معلولي همانطور كه در پيدايش، محتاج علت خويش است. نيازمند به اجزاي علتش نيز هست.
پس اگر كسي بگويد: «خداوند، يا مقدر كرده است امروز شكم من سير بشود يا مقدر كرده نشود، ديگر چه تأثيري در خوردن و جويدن و فروبردن غذا هست.» سخت در اشتباه است، چون فرض وجود سيري، فرض وجود علت آن است و علت آن اگر هزار جزء داشته باشد، يك جزء آن خوردن اختياري خود من است، پس تا من غذا را برندارم و نخورم، علت سيري تحقق پيدا نمي‌كند، هر چند نهصد و نود و نه جزء ديگر علت آن محقق باشد، پس اين خطاست كه آدمي معلولي از معلول‌‌ها را تصور كند، در عين حال علت آن يا جزئي از اجزاء علت آن را لغو بداند.
پس صحيح نيست كه انسان حكم اختيار را لغو بداند، با اينكه مدار زندگي دنيوي و سعادت و شقاوتش بر اختيار است و اختيار از اجزاي علل حوادثي است كه به‌دنبال افعال آدمي يا احوال و ملكات حاصله از افعال آدمي پديد مي‌آيد.
اين نيز صحيح نيست كه اختيار خود را يگانه سبب و علت تامه حوادث بداند و هر حادثه مربوط به خود را تنها به خود و به اختيار خود نسبت دهد و هيچ يك از اجزاي عالم و علل موجود در عالم كه در رأس همه آنها اراده الهي قرار دارد را در آن حادثه دخيل نداند، چون چنين طرز تفكري منشأ صفات مذمومه بسياري چون: عجب، كبر، بخل، فرح، تأسف، اندوه و امثال آن مي‌شود.
اگر در آيات شريفه‌اي که در اين مورد آمده دقت کنيد خواهيد يافت که قرآن عزيز در بعضي از خلق‌ها به قضاي حتمي و کتاب محفوظ استناد مي‌کند، نه در همه.
قرآن کريم افعال، احوال و ملکات را مستند به قضا و قدري مي‌داند که حکم اختيار را باطل نمي‌کند و اما آنچه که با حکم اختيار منافات دارد را شديداً دفع نموده و مستند به اختيار خود انسان‌ها دانسته است، از آن جمله فرموده: «و اذا فعلوا فاحشه قالوا وجدنا عليها آباءنا والله امرنا بها قل انّ الله لايامر بالفحشاء أتقولون علي الله مالاتعلمون؛ و چون عمل زشتي مرتکب مي‌شوند، مي‌گويند ما پدران خود را ديديم که چنين مي‌کردند و خدا فرمان داده است چنين کنيم. بگو خدا به کار زشت فرمان نمي‌دهد، آيا بدون علم بر خدا افترا مي‌بنديد؟»11 به طوري که ملاحظه مي‌کنيد کفار عمل زشت خود را به خدا نسبت مي‌دادند و خدا اين نسبت را نفي مي‌کند و آن افعال و احوال و ملکاتي را اگر مستند به قضا و قدر نکند، باعث مي‌شود بندگانش به اشتباه بيفتند و خود را مستقل از خدا و اختيار خود را سبب تام در تأثير بيندازند، مستند به قضاي خود کرد تا انسان‌ها را به سوي صراط مستقيم هدايت کند، صراطي که رهروش را به خطا نمي‌کشاند و آن راه مستقيم اين است که نه انسان همه کاره و مستقل از خدا و قضاي او است و نه قضاي الهي همه کاره است و اختيار انسان هيچ کاره، بلکه همانطور که گفتيم، هم قضاي خدا دخيل است، هم اختيار انسان.
اين هدايت، رذايل صفاتي را که از استناد حوادث به قضا ناشي مي‌شود از انسان‌ها دور کرد، تا ديگر نه به آنچه عايدشان مي‌شود، خوشحال شوند و قضاي خدا را هيچ کاره بدانند و نه بر آنچه از دستشان مي‌رود تأسف بخورند و خود را هيچ کاره حساب کنند.
اين روش يعني راه دوم در اصلاح اخلاق، شيوه انبياء است كه نمونه‌‌‌هاي بسياري از آن در قرآن آمده است و همانطور كه پيشوايان ما نقل كرده‌اند در كتب آسماني گذشته نيز بوده است.

راه سوم
در اين ميان راه سومي هم هست كه مخصوص به قرآن كريم است و در هيچ يك از كتب آسماني كه به ما رسيده است، يافت نمي‌شود و از هيچ يك از تعاليم انبياي گذشته - سلام‌الله‌عليهم‌اجمعين – نيز نقل نشده و در هيچ يك از مكاتب فلاسفه و حكماي الهي ديده نشده است و آن عبارت از اين است كه انسان‌ها را از نظر اوصاف و طرز تفكر، طوري تربيت كرده كه ديگر محل و موضوعي براي رذايل اخلاقي باقي نگذاشته است. به عبارت ديگر، صفات رذيله و خوي‌‌‌هاي ناستوده را از طريق رفع از بين برده است نه دفع، يعني اجازه نداده است كه رذايل در دل‌ها راه يابد تا درصدد برطرف كردنش برآيند، بلكه دل‌ها را چنان با علوم و معارف خود پركرده كه جايي براي رذايل باقي نگذاشته است.
توضيح اينكه هر عملي كه انسان براي غيرخدا انجام مي‌دهد يا براي آن است كه در انجام آن عزتي سراغ دارد و مي‌خواهد آن را به‌دست آورد و يا به خاطر ترس از نيرويي آن را انجام مي‌دهد، تا از شر آن محفوظ بماند. قرآن كريم هم عزت را منحصر در خداي سبحان مي‌داند: «انّ العزّه لله جميعاَ؛ عزت به تمامي از خداست.»12 و هم نيرو را: «انّ القوّه لله جميعاً؛ نيرو به تمامي از خداست.»13
و معلوم است كسي كه به اين دين و معارف ايمان دارد. جايي براي ريا، سمعه، ترس از غيرخدا، اميد به غيرخدا و تمايل و اعتماد به غيرخدا در دلش باقي نمي‌ماند و اگر كسي به اين دو – که عزت و نيرو تنها از آنِ خداست - علم يقيني داشته باشد، تمام پستي‌‌ها و بدي‌ها از دلش شسته مي‌شود و اين دو دلش را به زيور صفاتي ازفضايل مي‌آرايد؛ صفاتي الهي چون تقواي بالله، تعززبالله و غير آن از قبيل: مناعت طبع، كبريا، غناي نفس و هيبتي الهي و رباني.
و نيز در كلام خداي سبحان مكرر آمده است كه «ملك عالم از خداست.»14 و «ملك آسمان‌ها و زمين از اوست.»15 و «آنچه در آسمان‌ها و زمين است از آن وي است.»16 و حقيقت اين ملك چنانكه براي همه روشن است، براي هيچ موجودي استقلال باقي نمي‌گذارد و آن را منحصر در ذات خدا مي‌كند.
وقتي ملك عالم و آسمان‌ها و زمين و آنچه در آنهاست از خدا باشد ديگر چه كسي از خود استقلال خواهد داشت؟ و چه كسي و به چه وجهي از خدا بي‌نياز تواند بود؟ براي اينكه هر كسي را كه تصور كني، خدا مالك ذات و صفات و افعال او است و اگر به‌راستي به اين حقيقت ايمان داشته باشيم، ديگر بويي از استقلال در خود و متعلقات خود نمي‌يابيم. با پيدا شدن چنين ايماني هم ذات، هم صفات و هم افعال تمامي اشياء در نظر ما از درجه استقلال ساقط مي‌شوند، ديگر چنين انساني غيرخدا را اراده نمي‌كند و نمي‌تواند غير او را اراده كند و نمي‌تواند در برابر غير او خضوع كند، يا از غير او بترسد يا از غير او اميد داشته باشد يا به چيز ديگري غير او سرگرم شود و از چيز ديگري لذت و بهجت بگيرد يا به غير او توكل و اعتماد کند يا تسليم غير او شود و يا امور خود را به غير او واگذارد.
سخن كوتاه اينكه: چنين كسي اراده نمي‌كند و نمي‌خواهد مگر وجه حق باقي را؛ حقي كه بعد از فناي هر چيز باقي است. چنين كسي اعراض نمي‌كند، مگر از باطل و فرار نمي‌كند جز از باطل؛ باطلي كه عبارت است از غيرخدا چون آنچه غيرخداست، فاني و باطل است.
و نيز در كلام مجيدش آمده است:«الله‌لااله‌الاهو له الاسماء الحسني؛ الله كه جز او معبودي نيست، اسمايي نيكو دارد.»17، «ذلكم الله ربّكم لااله الاّهو خالق كلّ شيء؛ اينك الله است كه پروردگار شماست. معبودي جز او كه خالق هر چيز است، نيست.»18، «الّذي احسن كلّ شيء خلقه؛ خدايي را كه هرچه را آفريد نيكويش كرد.»19، «و عنت الوجوه للحيّ القيّوم؛ همه وجوه در برابر حي قيوم خاضع است.»20، «كلّ له قانتون؛ همه در طاعت وي‌اند.»21، «و قضي ربّك الا تعبدوا الاّ ايّاه؛ پروردگارت قضا رانده كه جز او را نپرستيد.»22، «‌اولم يكف بربّك انّه علي كلّ شيء شهيد؛ آيا اين براي پروردگارت بس نيست كه بر هر چيز ناظر است.»23، «الا انّه بكلّ شيء محيط؛ آگاه باش كه او بر هر چيز احاطه دارد.»24، «و أنّ الي ربّك المنتهي؛ و به درستي كه آخرين منزل هستي، درگاه پروردگار توست.»25
و از همين باب است آيات مورد بحث كه مي‌فرمايد«و بشّر الصّابرين الّذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا انّا لله و انّا اليه راجعون» براي اينكه اين آيات و نظايرش مشتمل بر معارف خاصه الهيه‌اي است كه نتايج خاصه حقيقي دارد و تربيتش نه هيچگونه شباهتي به تربيت مكتب‌‌‌هاي فلسفي و اخلاقي دارد و نه حتي به تربيتي كه انبياء(ع) در شرايع خود سنت كرده‌اند. چون شيوه حكما و فلاسفه در فن اخلاق - همانطور كه گفتيم - براساس عقايد عمومي و اجتماعي است عقايدي كه ملت‌‌ها و اجتماعات درباره خوبي‌ها و بدي‌‌ها دارند و طريقه انبياء(ع) هم براساس عقايد عمومي ديني است؛ عقايدي كه در تكاليف عبادي و در مجازات، از آن تكاليف تخلف دارند، ولي راه سوم كه روش قرآن است، بر اساس توحيد خالص و كامل بنا شده است؛ توحيدي كه تنها و تنها در اسلام ديده مي‌شود و ويژه اسلام است كه برآورنده آن بهترين صلوات و درود‌ها باد.

پاسخ به نظريه‌‌هاي نادرست
بعضي از شرق‌شناسان غربي در تاريخي كه درباره تمدن اسلام نوشته‌اند حرف‌‌هايي زده‌اند كه خلاصه‌اش از نظر خواننده مي‌گذرد:
آنچه از اسلام و معارفش براي يك جامعه‌شناس اهميت دارد، بحث از شئون تمدني است كه دعوت کننده دين اسلام آورده و در ميان پيروان خود گسترش داده است. آري يك دانشمند بايد رمز آن خصايص روحي را كه ميان آنان به جاي گذاشته و زيربناي ترقي، تمدن و تكامل مسلمانان شده است، جستجو كند و گرنه «معارف دين او يك دسته مواد اخلاقي است كه همه اديان و انبيا آنها را داشته و بدان‌ها اشاره كرده‌اند.»
اگر به آنچه گفتيم دقت كنيد، در خواهيد يافت که اين سخن تا چه پايه بي‌مايه است و اين مستشرق چقدر به خطا رفته است. او متوجه نشده است كه هميشه نتيجه فرع مقدمه است و آثار خارجي كه مترتب بر هر نوع تربيت مي‌شود، زاييده نوع علوم و معارفي است كه مكتب دارد و مربي آن را القاء مي‌كند و شاگرد و آنكه در تحت تربيت مكتب است، آن را فرا مي‌گيرد.
دو مكتبدار را در نظر بگيريد كه هر دو مردم را به حق و كمال دعوت مي‌كنند، اما يکي به درجه نازل از حق و درجه متوسط از كمال دعوت مي‌کند و ديگري به حق محض و خالص و كمالي كه بالاتر از آن تصور ندارد. آيا اين دو مكتبدار و اين دو نوع مكتب، يكسانند؟! ابداً، دين مبين اسلام همين مكتبي است كه به سوي حق محض و بالاترين كمال دعوت مي‌كند. مكتب اول - مكتب حكما و فلاسفه - تنها به‌سوي حق اجتماعي فرا مي‌خواند. مكتب دوم تنها به سوي حق واقعي و كمال حقيقي - آنچه مايه سعادت آدمي در آخرت است - فرامي‌خواند، ولي مكتب سوم – اسلام - به سوي حقي دعوت مي‌كند كه نه ظرف اجتماع گنجايش آن را دارد و نه آخرت و آن خداي تعالي است. اسلام اساس تربيت خود را براين پايه نهاده است، كه خدا يكي است و شريكي ندارد، و اين زيربناي دعوت اسلام است كه بنده خالص بار مي‌آورد و عبوديت محض را نتيجه مي‌دهد و چقدر ميان اين سه طريقه فاصله است!
اين مسلك بود كه جمع بسيار و افرادي بي‌شمار از بندگاني صالح و علمايي رباني و اوليايي مقرب از مرد و زن تحويل جامعه بشري داد و همين شرافت در فرق ميان سه مسلك كافي است.
علاوه بر اينكه مسلك اسلام از نظر نتيجه هم با دو مسلک ديگر فرق دارد، چون بناي اسلام بر محبت عبودي و ترجيح دادن جانب خدا بر جانب خلق و بنده است (يعني هر جا بنده سر دو راهي قرار گرفت كه يكي به رضاي خدا و ديگري به رضاي خودش مي‌انجامد، رضاي خود را فداي رضاي خدا كند، از خشم خود به‌خاطر خشم خدا چشم بپوشد و از حق خود به‌خاطر حق خدا صرفنظر كند.) و معلوم است كه محبت و عشق و شور بسا انسان محب و عاشق را به كار‌هايي وامي‌دارد كه عقل اجتماعي آن ‌را نمي‌پسندد، چون ملاك اخلاق اجتماعي هم همين عقل اجتماعي است و يا به كار‌هايي وامي‌دارد كه فهم عادي كه اساس تكاليف عمومي و ديني است آن را نمي‌فهمد. پس عقل براي خود احكامي دارد و عشق هم احكامي جداگانه.

پي‏نوشت‏

*. تفسير الميزان، سيد محمدحسين طباطبايي، ترجمه سيدمحمدباقر موسوي همداني، ج 1، ذيل آيات 153- 157 سوره بقره، با تلخيص، تصرف و ويرايش.
1. جهت آگاهي بيشتر در اين باره ر.ك. به: مرزبان وحي و خرد، جمعي از نويسندگان، مقاله گنجينه الميزان و گوهري جاودان، نوشته جواد محدثي، صص 169 - 184.
2. بقره/ 150
3. انفال/ 46
4. شوري/ 43
5. توبه/ 111
6. زمر/ 10
7. ابراهيم/ 22
8. بقره/ 257
9. حديد/ 22
10. تغابن/ 11
11. اعراف/ 28
12. يونس/ 65
13. بقره/ 165
14. ملک/ 1
15. بقره/ 17
16. مائده/ 120
17. طه/ 8
18. انعام/ 102
19. سجده/ 7
20. طه/ 111
21. بقره/ 116
22. اسري/ 22 - 23
23. فصلت/ 53
24. فصلت/ 54
25. نجم/ 42