شماره 19 ـ مهرماه هشتاد و سه
علم دين‌داري يا مهارت دين‌داري؟
علي مهديان

به اين دو مثال توجه كنيد:
1. معلم فيزيك ما، معلم خوبي است. او در ابتداي كلاس، فايده فرمول F=ma را شرح مي‌دهد. سپس بخش زيادي از فرصت يك ساعته كلاس را صرف اثبات فرمول مي‌كند. در پايان زمان كلاس نيز دو يا سه مسئله فيزيكي را با اين فرمول حل مي‌كند تا روش استفاده از آن را تمرين كنيم.
2. معلم فيزيك ما طور ديگري آموزش مي‌دهد. او در ابتداي كلاس، فايده يك فرمول را توضيح مي‌دهد. پس از آن، فرمول را بدون آن كه اثبات كند، روي تخته مي‌نويسد. سپس تمام زمان كلاس را به حل كردن مثال‌ها و مسئله‌هاي فيزيكي مختلف با توجه به آن فرمول مي‌پردازد و با كمك بچه‌ها تمرين را حل مي‌كند. آنگاه تمرين‌هايي را كه به دانش‌آموزان سپرده است تا حل كنند، بررسي مي‌كند. او بيشتر كلاس را صرف كار كشيدن از بچه‌ها مي‌كند. او ما را وادار مي‌كند كه با اين فرمول‌ها مسئله‌هاي مختلف فيزيك را حل كنيم.
احتمالاً تفاوت اين دو روش را مي‌توانيد تشخيص دهيد؛ واقعاً يك آموزگار چند درصد از وقت خود را بايد به اثبات فرمول‌ها و چند درصد را به رشد مهارت در استفاده از يك فرمول بپردازد؟ در مدت زمان محدود بايد كدام زمان‌بندي را براي آموزش در نظر بگيريم؟ استادي كه مهارت به‌كار‌گيري اطلاعات را در دانشجويان رشد مي‌دهد، موفق‌تر است يا استادي كه اطلاعات علمي آنها را افزايش مي‌دهد؟ ممكن است بگوييد يك دانشجو به هر دو نياز دارد، ولي پرسش اين است كه در يك زمان محدود كدام امر اولويت دارد و اين اولويت به چه اموري بستگي دارد؟
بعضي مي‌گويند: تعيين اولويت به مخاطب ما بستگي دارد. اگر مخاطب بخواهد به‌صورت تخصصي و علمي محض به يك مسئله بپردازد اولويت را به آن مي‌دهيم؛ ولي اگر مخاطب (يا جمع مخاطبان) بيشتر در پي استفاده كاربردي از آن علم در عرصه عمل باشند، بايد به همين امر پرداخت. آيا واقعاً مخاطبان ما بايد به شيوه آموزش جهت دهند؟ يا شاخص‌هاي ديگري نيز تأثيرگذار است؟
بعضي مي‌گويند: پاسخ به اين پرسش به قدرت استاد بستگي دارد. اگر استاد فيزيك بيشتر در به كار بردن فرمول‌ها مهارت داشته باشد، به همين موضوع مي‌پردازد و اگر در مسائل نظري مربوط به فرمول‌ها مهارت رد، به مسائل نظري اولويت مي‌دهد و اين مخاطبان هستند كه بايد با تلاش خود، كاستي‌ها را جبران كنند.
بعضي مي‌گويند: خود درس، شيوه آموزش را شكل مي‌دهد. اگر شما تاريخ درس مي‌دهيد، افزايش مهارت مخاطبان در آن بي‌معناست و اگر هم بخواهيد مهارت تطبيق تاريخ بر مسائل روز و تحليل تاريخ را به او بياموزيد، باز فرصت كمي را به آن اختصاص مي‌دهيد؛ چون اصل، در درس تاريخ، فراگيري مسائل نظري است. در مورد درس شنا اين مسئله متفاوت است و بيشتر فرصت را بايد به مهارت‌هاي مخاطبان اختصاص داد.
به نظر مي‌رسد هر سه شاخص بالا در فرآيند آموزش تأثيرگذارند. بارها شنيده‌ايم كه در مثلث آموزش كه از سه ضلع علم، معلم و متعلم تشكيل شده‌است، هر ضلع بر دو ضلع ديگر تأثير مي‌گذارد. اين شاخص‌ها هرچند تأثيرگذارند، ولي عامل تعيين كننده، چيز ديگري است. درست است كه نوع مخاطب،‌ اخلاق استاد و علم او و نوع درس در ارائه مطلب اثر مي‌گذارد، ولي واقعاً استاد بايد بر اساس چه برنامه‌ و چه روشي برنامه‌ريزي كند. اگر ما پاسخ را به شاخص‌ها محدود كنيم، گويا گفته‌ايم: هرچه پيش آيد، خوش آيد و همان حق است. اين در صورتي است كه اراده انسان در هر مسئله‌اي دخيل است و اراده در هر جايي مي‌تواند به رشد و حقيقت تعلق بگيرد يا به غفلت و سكون.
برنامه‌ريزي براي شيوه آموزش، مسئله بسيار حساسي است كه اگر اراده استادان و برنامه‌ريزان در جهت رشد و نزديك كردن آن به حق، جهت نگيرد، كار آموزش ناقص خواهد بود. استاد يك درس چون مسئول آموزش درس است، مسئول چگونه ياد دادن نيز خواهد‌بود. همچنين كه مخاطب و دانشجو چون مسئول فراگيري هستند مسئول چگونه فراگرفتن نيز خواهند‌بود. ما فقط مي‌توانيم ادعا كنيم كه خصوصيت‌هاي دانشجو، استاد و علم در نشيوه تدريس تأثير مي‌گذارد، ولي واقعاً تدريس درست چگونه است؟ نقطه ايده‌آل كجاست؟ واقعاً يك استاد فيزيك چگونه مي‌تواند در يك زمان‌بندي محدود و مشخص، قابليت‌هاي ذهني و عملي مخاطب را هم‌زمان افزايش دهد؟
معرفت‌شناسان دو اطلاق خاص از «معرفت» را مطرح مي‌كنند: اطلاق اول، «معرفت گزاره‌اي» كه به آن «Knowledge that» يا «معرفت اينكه» مي‌گويند. اطلاق دوم، «Knowledge how» يا «معرفت چگونه» است كه به عقيده برخي صاحب‌نظران اصولاً اين نوع را نبايد معرفت ناميد، بلكه نوعي «مهارت» يا «Skill» است؛ يعني از نوع توانايي است. «معرفت گزاره‌اي»، صدق و كذب بردار است؛ يعني گزاره F=ma يا صادق است يا كاذب؛ گزاره « خدا هست» يا صادق است يا كاذب. در مقابل مهارت، امري كيفي است و صدق و كذب بر‌دار‌ نيست، بلكه شدت و ضعف دارد. گزاره «من مي‌توانم با فرمول شتاب - نيرو مسائل مختلفي را حل كنم»، جدا از اينكه گزاره‌اي درست و غلط دارد، حل مسائل فيزيكي نيز شدت و ضعف دارد. گزاره «من خدا را مي‌پرستم» نيز به همين صورت است.
معرفت از نوع گزاره‌اي قابل انتقال است،ولي مهارت كسب كردني است؛ يعني بايد مخاطب را وادار به تلاش كرد. او بايد به فكر كردن و حل كردن مسئله وادار شود. او بايد به شنا كردن وادار شود تا توانايي‌اش بالا برود. مهارت با كلام، انتقال نمي‌يابد.
با دقت در اين مسئله و ملزم بودن به اين تقسيم‌بندي است كه مي‌بينيم دو نوع كلاس آموزش وجود دارد: يكي، «كارگاه»، «آزمايشگاه» و «زمين‌بازي» است و ديگري، «كلاس درس» و «كتاب»‌و «منبر».
پاسخ ما به اين پرسش چيست؛ يعني آيا بايد اولويت را به مهارت داد يا گزاره‌هاي نظري؟
برخلاف هر مقاله و مطلبي ما اصلاً در پي پاسخ‌گويي به اين پرسش نيستيم؛ چرا كه طرح پرسش را مهم‌تر از پاسخ گفتن به آن مي‌دانيم. وقتي در يك مجموعه اصولاً اين مسئله و پرسش مطرح نبود، بايد بكوشيم كه فقط ذهن‌ها را به تكاپو وادار كنيم. براي ما خيلي مهم نيست كه استاد فيزيك چه روشي دارد. فقط مي‌دانيم كه او پيش از شروع تدريس بايد بتواند به اين پرسش پاسخ بگويد و براساس آن تدريس كند. موضوع وقتي اهميت پيدا مي‌كند كه بخواهيم اين پرسش را از مدّرس و مبلغ دين بپرسيم.
آيا دين از نوع مهارت است يا از نوع معرفت گزاره‌اي يا هر دو؟
آيا بين اين مباحث با موضوع «ايمان و عمل صالح» رابطه‌اي نمي‌بينيد؟
آيا واقعاً ما در پي رشد دين‌داري هستيم يا در پي افزودن اطلاعات ديني؟
مخاطب ما به عمل نياز دارد يا فهم و اثبات فرمول‌هاي اعتقادي؟
چرا كتاب خدا بايد با رهبر و راهنما همراه باشد؟
چرا بخش قابل توجهي از قرآن به داستان‌ها و روش‌هاي عملي اختصاص دارد؟
آيا اصولاً مي‌توان مهارت دين‌داري را از معرفت جدا كرد؟
آيا ايمان و عمل را مي‌توان جدا از هم طرح كرد؟
آيا كتاب خدا و امام از هم جدا شدني هستند؟
آيا نبايد درپي روشي بود كه تمام اركان وجود انسان را هم‌زمان رشد دهد؟
چرا بيش از هفتاد و پنج درصد دانشجويان از مراكز معارف در دانشگاه‌ها انتظار رشد دين‌داري و قابليت‌هاي روحي خود را دارند؟
چرا برگزاري يك اردوي مشهد يا جبهه‌هاي جنوب به اندازه چندين سال آموختن دروس و متون فلسفي و كلامي، در مخاطبان ما اثر مي‌گذارد؟
چرا روضه‌خواني و مداحي در رشد دين‌داري در جامعه با يك پند علمي خشك برابري مي‌كند و كار چندين جلسه درس اخلاق را انجام مي‌دهد؟
عجيب است كه براي ابتدايي‌ترين دروس دانشگاهي، بخشي براي افزايش مهارت دانشجو در نظر گرفته مي‌شود، ولي در برنامه‌ريزي دروس مهمي چون اخلاق و معارف كه با تمام زندگي دانشجو سروكار دارد، كمترين توجهي به رشد مهارت او نمي‌شود.
به هر حال، به نظر مي‌رسد پيش از هر چيز بايد در شيوه تدريس تجديد نظر كرد. روش تدريس درس جغرافي و شيمي بايد با روش تدريس درس ديني متفاوت باشد.
اگر مخاطب درس شيمي، ذهن دانشجو است، مخاطب درس ديني روح دانشجو است. آنچه در دنياي امروز وجود ندارد، دين‌داري است، نه اثبات وجود خدا. هر قدر هم بدانيم «لامؤثر في الوجود الا الله»، ولي با اين جمله زندگي نكرده‌‌باشيم، دين‌داري در ما رشد نكرده است.
توجه به اين مسئله براي استادان معارف و متوليان و برنامه‌ريزان ديني بسيار كارگشا خواهد بود و كمترين تأثير آن «تعريف قالب‌هاي ديني و درست براي تدريس دروس ديني» در كنار تدريس علم دين خواهد بود.