| شماره 19 ـ مهرماه هشتاد و سه |
|
به ما نگفتند!
سيد مهدي شجاعي
راستش را به ما نگفتند يا لااقل همه راست را به ما نگفتند.
گفتند: تو كه بيايى خون به پا مىكنى، جوى خون به راه مى اندازى و از كشته پشته مىسازى و ما را از ظهور تو ترساندند.
درست مثل اينكه حادثهاى به شيرينى تولد را كتمان كنند و تنها از درد زادن بگويند.
ما از همان كودكى، تو را دوست داشتيم. با همه فطرتمان به تو عشق مىورزيديم و با همه وجودمان بىتاب آمدنت بوديم.
عشق تو با سرشت ما عجين شده بود و آمدنت، طبيعىترين و شيرينترين نيازمان بود.
اما كسى به ما نگفت كه چه گلستانى مىشود جهان، وقتى كه تو بيايى.
همه، پيش از آنكه نگاه مهرگستر و دستهاىعاطفه تو را توصيف كنند، شمشير تو را نشانمان دادند.
آرى، براى اينكه گلها و نهالها رشد كنند، بايد علفهاى هرز را وجين كرد و اين جز با داسى برنده و سهمگين، ممكن نيست.
آرى، براى اينكه مظلومان تاريخ، نفسى به راحتى بكشند، بايد پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاك ماليد و نسلشان را از روى زمين برچيد.
آرى، براى اينكه عدالت بر كرسى بنشيند، بايد سرير ستمآلوده سلطنت را واژگون كرد و به دست نابودى سپرد.
و اينها همه، همان معجزهاى است كه تنها از دست تو برمىآيد و تنها با دست تو محقق مىشود.
اما مگر نه اينكه اينها همه مقدمه است براى رسيدن به بهشتى كه تو بانى آنى.
آن بهشت را كسى براى ما ترسيم نكرد.
كسى به ما نگفت كه آن ساحل اميد كه در پس اين درياى خون نشسته است، چگونه ساحلى است؟!
كسى به ما نگفت كه وقتى تو بيايى:
پرندگان در آشيانههاى خود جشن مىگيرند و ماهيان درياها شادمان مىشوند و چشمهساران مى جوشند و زمين چندين برابر محصول خويش را عرضه مىكند.1
به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى:
دلهاى بندگان را آكنده از عبادت و اطاعت مىكنى و عدالت بر همهجا دامن مىگسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ريشه كن مىكند و خوى ستمگرى و درندگى را محو مىسازد و طوق ذلت بردگى را از گردن خلايق برمىدارد.2
به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى:
ساكنان زمين و آسمان به تو عشق مىورزند، آسمان بارانش را فرو مىفرستد، زمين، گياهان خود را مىروياند ... و زندگان آرزو مىكنند كه كاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقيقى را مىديدند و مىديدند كه خداوند چگونه بركاتش را بر اهل زمين فرو مىفرستد.3
به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى:
همه امت به آغوش تو پناه مىآورند همانند زنبوران عسل به ملكه خويش.
و تو عدالت را آنچنانكه بايد و شايد در پهنه جهان مىگسترى و خفتهاى را بيدار نمىكنى و خونى را نمىريزى.4
به ما نگفته بودند كه وقتى تو بيايى:
رفاه و آسايشى مىآيد كه نظير آن پيش از اين، نيامده است. مال و ثروت آنچنان وفور مىيابد كه هر كه نزد تو بيايد فوق تصورش، دريافت مىكند.5
به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى:
اموال را چون سيل، جارى مىكنى و بخششهاى كلان خويش را هرگز شماره نمىكنى.6
به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى:
هيچ كس فقير نمىماند و مردم براى صدقه دادن به دنبال نيازمند مىگردند و پيدا نمىكنند. مال را به هر كه عرضه مىكنند، مىگويد: بىنيازم.7
اى محبوب ازلى و اى معشوق آسمانى!
ما بىآنكه مختصات آن بهشت موعود را بدانيم و مدينه فاضله حضور تو را بشناسيم، تو را دوست مىداشتيم و به تو عشق مىورزيديم.
كه عشق تو با سرشتها عجين شده بود و آمدنت طبيعىترين و شيرينترين نيازمان بود.
ظهور تو بىترديد بزرگترين جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خير خواهد كرد.
كلك مشاطه صنعش نكشد نقش مراد
هركـه اقــرار بدين حسـن خــداداد نكرد
پينوشت
1. پيامبر اكرم(ص): فعند ذلك تفرحالطيور فى اوكارها و الحيتان فى بحارها و تفيضالعيون و تنبتالارض ضعف اكلها: ينابيع الموده، ج 2، ص136.
2. پيامبر اكرم(ص): يفرجالله بالمهدى عنالامه، يملأ قلوبالعباد عباده و يسعهمعدله، به يمحقالله الكذب و يذهبالزمان الكلب و يخرج ذلالرق من اعناقكم: بحارالانوار، ج51، ص 75.
3. پيامبر اكرم(ص): يحبه ساكنالارض و ساكن السماء و ترسل السماء فطرها و تخرج الارض نباتها. لاتمسك منه شيئا، يعيش فيهم سبع سنين او ثمانيا او تسعا. يتمنىالاحياءالاموات ليروالعدل والطمانينه و ماصنعالله باهلالارض من خيره: بحارالانوار، ج 51، ص 104.
4. پيامبر اكرم(ص): ياوى الىالمهدى امته كما تاوى النحل الى يعسوبها و يسطرالعدل حتى يكونالناس على مثل امرهمالاول - لايوقظ نائما و لا يهريق دما-: منتخبالاثر، ص 478.
5. پيامبر اكرم(ص): تنعم امتى فى دنياه نعيما لم تنعم مثله قط. البر منهم والفاجر و المال كدوس ياتيه الرجل فيحثوله: البيان، ص173.
6. پيامبر اكرم(ص): يفيض المال فيضا و يحثوالمال حثوا و لايعده عدا: صحيح مسلم، ج 8، ص 185.
7. پيامبر(ص): يفيض فيهم المال حتى يهم الرجل بماله من يقبله منه حتى يتصدق فيقولالذى يعرضه عليه لا ارب لى به: مسنداحمد ، ج 2، ص 530.
|
|