شماره 19 ـ مهرماه هشتاد و سه
رهبري كاريزماتيك؛
تحليل انقلاب ايران با الگوي نظري وبر
حميد پارسانيا

تحليلي كه بيشتر در دهه اول انقلاب براي تبيين حركت امام مورد استفاده قرار‌گرفت تحليلي بود كه الگوي نظري خود را از نظريه‌پرداز آلماني، «ماكس‌وبر» مي‌گرفت. كساني كه اين تحليل را ارائه مي‌دادند. بيشتر افرادي بودند كه تحصيلات كلاسيك و دانشگاهي خود را در رشته‌هاي علوم اجتماعي گذرانده‌بودند و داراي نوعي علاقه و دلبستگي به انقلاب نيز بودند. اين عده بيشتر وقتي كه در برابر تحليل‌هاي ماركسيستي نسبت به حوادث اجتماعي ايران قرار مي‌گرفتند. با اتكا به زمينه‌هاي معرفتي خود مي‌كوشيدند تا تحليلي را از انقلاب ارائه دهند كه علاوه بر اعتبار علمي و دانشگاهي، همدلي بيشتري را با حركت انقلاب داشته باشد و يا آنكه موضع روياروي و خصمانه‌اي از آن استشمام نشود.
در اين قسمت آن بخش از ابعاد نظري ماكس وبر كه مورد استفاده تحليل‌گران ايراني قرار گرفته است بيان مي‌شود و مباني فلسفي و معرفتي‌اي كه او از آنها استفاده كرده‌است و مسائل اجتماعي‌اي كه به حل آنها نظر داشته، توضيح داده مي‌شود. سپس چگونگي كاربرد اين نظر در تحليل انقلاب ايران و پيامدها‌ي استفاده از آن مورد نقد و بررسي قرار مي‌گيرد.

بسترهاي فكري وبر
ماكس وبر از نظريه‌پردازان پايان قرن نوزدهم و دو دهه اول قرن بيستم است. در محيط اجتماعي او اثري از تفكر فلسفي و عقلي باقي نمانده بود و عقل متافيزيكي و مباحث وجودشناختي و انتولوژيك از حوزه تفكر خارج شده بود. در آن محيط، عقل ابعاد و معاني متعالي خود را از دست داده بود و در افق دانش تجربي و حسي تنها نقشي ابزاري ايفا مي‌كرد. اين عقلانيت ابزاري به نام «Science» و علم تجربي از ادعاهايي كه در طول قرن نوزدهم داشت نيز دست شسته بود. وبر با آشنايي با محدوده‌ها و تنگناهاي اين نوع از معرفت مي‌‌‌‌‌كوشيد ناتواني آن را از پاسخ به پرسش‌هاي متافيزيكي و ارزشي روشن و آشكار نمايد.
سيطره اين معنا از عقلانيت كه با حذف ديگر ابعاد معرفت بشر قرين بود از يك سو، به بسط و گسترش امري مي‌انجاميد كه وبر از آن با نام بوروكراسي ياد مي‌كرد، و از ديگر سو، خمود و ركود جامعه را نسبت به ابعاد متعالي زندگي و زيست به دنبال مي‌آورد. حذف تفكر عقلي، انديشه و تفكر غربي را به دو جريان مقابل سوق مي داد. اول، جريان «پوزيتيويستي» كه بر ابعاد كاربردي عقل و نقش ابزاري آن تأكيد مي‌كرد. دوم، جريان وجودي و فلسفه‌هاي گرم كه دغدغه‌هاي بنيادي انسان را در مركز تأملات خود قرار مي‌داد. فلسفه‌هاي رمانتيك و ديدگاه‌هاي تفهمي در بستر فكري جريان اخير شكل گرفتند.
ماكس وبر به عنوان يك انديشمند و متفكر نوكانتي، ضمن محروميت از عقل متافيزيكي از هر دو جريان فوق بهره‌ مي‌برد. وبر بر مشكلات و نارسايي‌هاي تمدن غرب انگشت مي‌گذارد. او ضمن تشريح روند بوروكراسي در غرب، آفت‌ها و آسيب‌هاي آن را به نيكي بر مي‌شمرد.

انواع كنش و اقتدار
وبر در تحليل خود از برخي مفاهيم و تقسيم‌بندي‌ها استفاده مي‌كند. او در نگاه تفهمي خويش كنش‌هاي افراد را به چهار نوع تقسيم مي‌كرد.
الف- كنش‌هاي عقلاني معطوف به هدف؛
ب- كنش‌هاي عقلاني معطوف به ارزش؛
ج- كنش‌هاي انفعالي و يا عاطفي؛
د- كنش‌هاي سنتي؛
در كنش‌هاي عقلاني معطوف به هدف، عمل، به شيوه‌اي محاسبه گرايانه به سوي هدفي دنيوي و قابل وصول جهت‌گيري مي‌شود؛ مانند رفتار تاجر براي رسيدن به نفع و يا عمل فرمانده براي پيروزي.
در كنش‌هاي عقلاني معطوف به ارزش، تلاش براي وصول به هدف خارجي نيست، بلكه براي وصول به يك امر ارزشي و يا وهمي است.
در كنش‌ عاطفي اثري از انديشه، تعقل و محاسبه نيست. بلكه رفتاري است كه در اثر يك ارتباط عاطفي ظاهر مي‌شود؛ و در كنش‌ سنتي تعقل و عاطفه نقشي ندارند و عمل در اثر عادت‌ها و عرفي است كه به صورت طبيعت ثانوي فرد در آمده‌اند.
ماكس وبر به موازات نوع‌بندي انواع كنش‌ها به تقسيم انواع اقتدار و سلطه پرداخت. او از سه نوع اقتدار همطراز با سه نوع از كنش‌هاي ياد شده‌ نام مي‌برد.
اول، اقتدار عقلاني و بوروكراتيك. اين نوع از اقتدار در جامعه‌‌اي شكل نهادينه به خود مي‌گيرد كه رفتار‌هاي عقلاني معطوف به هدف در آن گسترش يافته‌باشد.
دوم، اقتدار كاريزماتيك و فرهمندانه؛ كه از كنش‌ عاطفي جامعه نسبت به يك فرد خاص پديد مي‌آيد. در مركز اين اقتدار شخصي است كه در موضع يك قهرمان و يا فرد مقدس قرار مي‌گيرد. سلطه فرهمندانه امري خارق عادت مي‌باشد و همراهي جامعه با آن، به شخصيت استثنايي رهبر باز مي‌گردد.
سوم، اقتدار سنتي است. در اقتدار سنتي كنش‌هاي مبتني بر عادات و رسوم نقش اصلي را ايفا مي‌كنند.
وبر سه نوع اقتدار را به موازات سه نوع كنش‌ تصوير مي‌كند و از اقتداري خاص در برابر نوع چهارم كنش، يعني كنش عقلاني معطوف به ارزش سخن نمي‌گويد. به نظر مي‌رسد كه دليل اين مسأله آن است كه وبر نمي‌تواند در قلمرو ارزش‌ها هيچ نوع عقلانيتي را بپذيرد. به همين دليل است كه فهم اين نوع از كنش براي او چندان روشن و آشكار نيست. تعيين ارزش از نظر او هرگز امري عقلاني نيست و عقل آدمي توان داوري درباره صحت و سقم ارزش‌ها را ندارد؛ و عقلاني خواندن اين نوع از كنش‌ تنها از آن جهت است كه فاعل كنش نه براساس عادت و نه به گونه‌اي صرفاً عاطفي، بلكه به نحوي آگاهانه لوازم و الزامات ارزش را عقلاً مي‌پذيرد و به آن عمل مي‌كند؛ مانند ناخدايي كه غرق شدن به همراه كشتي را ارزش و افتخار مي‌داند و با پذيرش آگاهانه خطر به سوي افتخار وهمي خود گام بر مي‌دارد.
به‌نظر وبر، انتخاب اصلي ارزش‌ها در حقيقت به تصميم‌ و چيزي نظير دلبستگي عاطفي افراد باز مي‌گردد. او ميزان و معياري را كه امتيازي حقيقي بين گزينش خدا با شيطان بگذارد نمي‌شناسد و اقتداري كه براساس يك انگيزش و تصميم عاطفي شكل مي‌گيرد، از نظر وبر چيزي فراتر از آنچه كه اقتدار كاريزماتيك مي‌نامد نيست.

رهبري كاريزماتيك
وبر دستگاه مفهومي خود را با استفاده از زمينه‌هاي معرفتي محيط خود مي‌سازد و در ساخت و پرداخت آنها از تنگناهاي فلسفي آن محيط عبور مي‌كند. او مي‌كوشد تا با اين دستگاه به تحليل مسائل اجتماعي خود بپردازد و به همين دليل جامعه‌شناسي سياسي وبر بيگانه با وضعيت تاريخي دوران زندگي او نيست.1
وبر خصوصيت غالب بر تمدن غرب را اقتدار بوروكراتيك مي‌داند و از آن پس به تفصيل آفت‌هاي اين اقتدار مي‌پردازد. عقلانيت درون اين اقتدار، عقلانيتي ابزاري است. انسان در اين محيط در رديف ارقام و اعداد در مي‌آيد و اليناسيون و از خود بيگانگي و مرگ خلاقيت‌هاي انساني از ره‌آوردهاي آن است.
وبر بوروكراسي را كالبدي گسترده و فراگير مي‌بيند و حضور روح در اين كالبد را منوط به وجود يك رهبري فرهمندانه و كاريزماتيك مي‌داند. به نظر او اگر اقتدار بوروكراتيك و ديوانسالاري غرب بتواند با شور و عاطفه و با اقتدار كاريزماتيك در هم آميزد، برخي از مشكلات آن كاستي مي‌گيرد. بوروكراسي يك ابزار بي‌جان است كه در دستان صاحبان اراده و ايدئولوژي و مديراني كه داراي رهبري فرهمندانه هستند زندگي و حيات مي يابد. ريمون آرون در اين باره مي‌نويسد:
ماكس وبر با توجه به دموكراسي‌هاي آنگلوساكسوني، نوعي رئيس كراماتي، يعني رهبر حزب را در نظر مي‌گرفت كه مي‌بايست كيفيات لازم براي دولتمرد شدن، يعني شجاعت تصميم‌گيري، جرأت ابتكار، استعداد بيدار كردن ايمان و كسب اطاعت را در جريان مبارزات به دست آورد.2

مسير انتقال انديشه‌هاي وبر
در دهه اول انقلاب برخي از تحليل‌گران ايراني همانگونه كه اشاره شد از چارچوب نظري وبر و مفاهيم او براي تبيين انقلاب و تفسير آن استفاده‌مي‌كردند. انديشه وبر از اروپاي قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم، در دو دهه پاياني قرن بيستم از مجراي نظام دانشگاهي به محيط اجتماعي ما وارد شد. نسبتي كه علوم انساني و اجتماعي در سيستم دانشگاهي ما با تاريخ و فرهنگ جامعه خود دارد در اين است كه اولاً، نظريه‌ها و تئوري‌ها را به دانشجويان ايراني آموزش مي‌دهند؛ و ثانياً، زبان تعليم آنان فارسي است. اين مراكز با مرجعيت علمي دنياي غرب، بدون آنكه انس و آشنايي‌اي با مباني فرهنگي و متافيزيكي تاريخ و جامعه ايران داشته باشند، مجراي انتقال نظريه‌ها و تئوري‌هايي هستند كه در بستر فرهنگي و تاريخي غرب شكل گرفته‌اند. در دهه نخست بعد از انقلاب، دانشجويان ايراني در دانشكده‌هايي كه به علوم اجتماعي مي‌پرداختند با نظرات «دوركيم» و همچنين وبر آشنا مي‌شدند. آنها در آن زمان بايد تلاش مضاعفي به خرج مي‌دادند تا با انديشه‌هاي «پارسنز» و جامعه‌شناسي آمريكايي نيز آشنا شوند. در اين محيط بدون آنكه خلاقيت تئوريكي وجود داشته باشد. از چارچوب وبر براي تحليل حادثه انقلاب استفاده مي‌شد.
كساني كه از ابزارهاي نظري وبر براي تحليل انقلاب استفاده مي‌كردند به رغم ضعف نظري، علقه عملي خود را با جامعه انقلابي ايران احساس مي‌كردند، بلكه آنها به واسطه همين علقه و پيوند ابزارهاي نظري وبر را بر ديگر تئوري‌هاي رقيب ترجيح مي‌دادند.

آفت‌هاي كاربرد نظري انديشه وبر
تحليل مسائل ايران و خصوصاً حركت امام از ديدگاه وبر، نيروهاي جوان و انقلابي را در معرض دو آسيب اجتماعي مهم قرار مي‌داد.
آسيب اول، تفسير وبري حركت امام، ابعاد فرهنگي و اجتماعي انقلاب را به چارچوب نظريه وبر تقليل مي‌دهد و در نتيجه، بسياري از ساحت‌ها و همچنين امكاناتي كه در انقلاب بود از ديدگاه تحليل‌گران مخفي و پنهان مي‌ماند. خطر اين آسيب وقتي روشن‌تر مي‌شود كه دانسته‌شود تحليل‌گران مزبور اغلب به عنوان نسل تحصيل كرده جامعه و در عين حال، متعلق به انقلاب به سرعت در مراتب مختلف مديريت جامعه قرار مي‌گيرند.
هنگامي كه حضور امام در متن انقلاب به رهبري فرهمندانه وبر تفسير مي‌شود، رابطه جامعه با امام بر مدار ويژگي‌هاي شخصي امام و ارتباط عاطفي مردم با او تصوير مي‌شود و اين رابطه عاطفي فردي از بستر فرهنگي و زمينه‌هاي عقلي آن بريده انگاشته مي‌شود.
رابطه امام با مردم كه اقتدار سياسي اسلام را به دنبال آورد بدون شك يك رابطه بر اساس عادت و رسوم اجتماعي و از قبيل كنش‌هاي سنتي وبر نبود. اين رابطه در چارچوب كنش‌هاي عقل محاسبه‌گر و ابزاري يك نظام بوروكراتيك هم سازمان نمي‌يافت. با اين همه ارتباط مزبور يك رابطه صرفاً عاطفي نبود. ارتباطي كه امام خميني در جريان انقلاب با مردم داشت البته يك ارتباط مقدس بود، لكن اين ارتباط در مجراي فرهنگ شيعي و در امتداد ارتباط مرجعيت با مردم سازمان مي‌يافت.
واقعيت اجتماعي تشيع در دل و جان مردم جاي گرفته بود و اين واقعيت نه تنها فرهنگ آرماني، بلكه فرهنگ واقعي جامعه را تسخير كرده‌بود، و حضور اين واقعيت مانع از برقراري هرگونه ارتباط عاطفي بين رأس هرم اقتدار با مردم مي‌شد، بلكه تنها به ارتباطي خاص اجازه حضور مي‌داد.
قداست و عشق مردم به امام قبل از آنكه به فرد امام و خصوصيات شخصي او مربوط باشد، عشق به اسلام و آرمان‌هاي اسلامي بود. مردم امام را مجسمه فقاهت و عدالت و نايب امام زمان(عج) مي‌ديدند و از همين جهت، عشق آنان به امام رشحه‌ و پرتوي از محبت آنان به امام زمان و ائمه‌معصومينعليهم‌السلام بود. خصوصيات شخصي امام در اين محبّت بي‌تأثير نبود، لكن تأثير اين خصوصيات به مقدراي بود كه او را به فقاهت، عدالت و به الگوهاي آرماني تشيع نزديك مي‌ساخت. اگر امام اين خصوصيات را نمي‌داشت، هر خصوصيت ديگري را كه واجد مي‌شد در اين فرهنگ هرگز آن‌چنان مورد استقبال و حمايت مردم قرار‌نمي‌گرفت، بلكه اگر امام ويژگي مزبور را از دست مي‌داد، دير يا زود از مركز توجهات مردم خارج مي‌شد.
شيفتگي مردم نسبت به امام در بستر فرهنگ اسلامي -‌ شيعي مردم ايران شكل گرفت و قوام اين رابطه به خود امام وابسته نبود، هر چند امام با وجود خود، اين رابطه را كه در متن فرهنگ مستور بود فعليت بخشيد. مجراي اين ارتباط فراتر از محدوديت‌هاي زندگي يك فرد است، به همين دليل هر شخص ديگري كه بتواند مصداق مرجعيت و رهبري شيعي قرار گيرد، مادام كه خصوصيات لازم را داشته باشد، همچنان از نفوذي مقدس و آسماني بهره مي‌برد.
بستر و مسير اين ارتباط و كنش‌ نه تنها يك امر شخصي و فردي نيست، بلكه يك مسير به شدت عقلاني است. كسي كه به‌عنوان مظهر فقاهت و عدالت در مقام نيابت امام‌زمان(عج) عهده‌دار زعامت و راهبري سياسي جامعه اسلامي مي‌شود علاوه بر آنكه در مقام حراست و اجراي احكام ديني موظف است با فراست از عقلانيت ابزاري به شايسته‌ترين نحو استفاده كند، در شناخت و استنباط احكام و همچنين در اصول و مباني اعتقادي از عقلانيت متافيزيكي و همچمنين از عقل عملي بهره‌ مي‌برد؛ زيرا در فرهنگ شيعي عقل همگام با نقل از حجيت و مرجعيت برخوردار است.
مشكل وبر اين است كه اولاً در فرهنگ و جامعه‌اي زندگي مي‌كند كه در آن از ابعاد متعالي عقل، يعني از عقلانيت متافيزيكي و عقل عملي اثري نيست؛ زيرا از قرن نوزدهم به بعد، در فرهنگ غرب حجيت و مرجعيت عقل در ابعاد مزبور خدشه‌دار شده است؛ و ثانياً وبر خود نيز نه در مقام يك شهروند غربي، بلكه در مقام يك متفكر و انديشمند، با تأثيرپذيري از عقايد و باورها و مسلمات و مقبولات زمانه تنها به زوال اجتماعي مرجعيت عقل بسنده نكرده‌است، بلكه آن را به راستي زايل شده دانسته است و به همين دليل از تصور يك اقتدار فرهمندانه كه از هويتي عقلي و علمي نيز برخوردار باشد عاجز مانده است.

غفلت از عناصر و ابعاد عقلي رهبري ديني
كساني كه با نگاه وبر به رهبري ديني امام‌خميني در جامعه ايران مي‌نگرند، به همين دليل، از تصور ظرفيت‌هاي عقلاني و همچنين ابعاد متعالي و در عين حال غيرشخصي آن، كه ريشه در آموزه‌هاي شيعي دارد غافل مي‌مانند و در نتيجه از حضور امام در اين تاريخ به عنوان يك واقعه فردي و استثنايي ياد مي‌كنند. به نظر آنان اين حضور استثنايي اولاً، به دليل ضابطه‌مند و قاعده‌مند نبودن، قابل دوام نخواهد بود؛ ثانياً، در ذات خود يك حركت الزاماً اصلاحي را به دنبال نمي‌آورد، بلكه نتايج آن به سليقه‌ها و عملكرد فردي رهبري متكي است.
ديدگاه فوق مانع از آن خواهد شد كه ولايت فقيه به عنوان يك نهاد مستقر و مستمر ديده شود، بلكه به عنوان يك مرحله گذار و در عين حال نامطمئن و خطرناك ديده مي‌شود. اين رهبري به دليل خصوصيت ناپايدار خود بايد هرچه سريع‌تر به سوي ديگر انحاي اقتدار حركت و به سود آنها عمل كند.
كساني كه حركت امام را در چارچوب نظري ماكس وبر تحليل مي‌كنند، در صورتي كه تحليل در ذهن و باور آنان رسوخ نمايد، به لحاظ منطقي دير يا زود به لوازم و نتايج فوق مي‌رسند؛ و اگر آنان به عنوان كارگزاران و مديران سياسي و فرهنگي جامعه ابزارهاي قدرت را در اختيار داشته باشند و براساس انديشه خود عمل نمايند، به طور طبيعي از ديگر امكانات و ذخايري كه در متن اين فرهنگ است باز مي‌مانند، حتي به رويارويي با اقتداري برخواهند خواست كه با استفاده از امكانات اين فرهنگ، فعليت يافته است و اين نخستين آسيبي است كه كاربرد چارچوب نظري وبر براي نخبگان و تحليل‌گران ايراني پس از انقلاب‌اسلامي ايران به بار مي‌آورد.
آسيب دوم اين است كه تحليل مزبور تحليل‌گران را در معرض نقادي‌هايي قرار‌مي‌دهد كه انديشمندان غربي پس از وبر، خصوصاً بعد از جنگ دوم جهاني بر تفسير وبر وارد آوردند. اين انتقادها تحليل‌گران ايراني را به سوي تئوري‌ها و نظريات ديگري سوق خواهد داد كه در باب جامعه توده‌اي و جامعه مدني و مانند آن، از سوي نظريه‌پردازان غربي براي تبيين مشكلات و مسائل جامعه غربي و حل آن مسائل ارائه شده‌است. بدون شك رسوخ اين دسته از نظريه‌ها در ذهن و عمل سياستمداران و كارگزاران ايراني به شرحي كه از اين پس خواهد آمد، مسائل اجتماعي عظيم‌تري را به دنبال مي‌آورد.

پي‏نوشت‏

1.آنتوني گيدنز، سياست، جامعه‌شناسي و نظريه‌ي اجتماعي، ترجمه: منوچهر‌صبوري، نشر ني، تهران، 1378، ص 43.
2. ريمون آرون، مراحل اساسي انديشه در جامعه‌شناسي، جلد دوم، ترجمه: باقر پرهام، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، تهران، 1374، ص 607